حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٢
 

ادامه از داستان قبلي......

  

كنجكاوي داشت امونمو ميبريد....همهء  اون چيزايي كه بابام گفته بود داشت تو افكارم دادو بيداد ميكرد....رفتم بقچهء دلمو پهن كردم رو زمين اتاقم هرچي داشتمو نداشتم برداشتم گذشتم وسط بقچه...اسباب بازيام...مدادرنگيام..كفشام...لباسام...هيچي از قلم ننداخته بودم..آب دهنمو قوت دادمو سرمو خاروندمو نشستم كنار دلم...چهار گوشه بقچه رو گرفتم دستمو هركار كردم كه گره بزنم به هم نشد..! بقچهء دلم اندازهء همش نميشد....مجبور شدم اسباب بازيامو بزارم بيرون...بعدش مدادرنگيام....بعدش ......آخرش فقط موند يه ورق كاغذ با يه جفت كفشو يه بيسكوييت....با دلخوري از حجم كوچيك دلم بيخيال همه چيز شدمو بقچه رو محكم بستمو گذشتم نوك فلوت..يه جفت دمپايي ابري هم پوشيدم زدم به جادهء دلم...

اولش هوا بدك نبود...تو كف گذشتن از همه چيزم بودم..كه سر گرم چيزاي اطرافم شدم...درختا...چمنا...ولي هر كدوم جدا از هم بود..بابام گفته بود تو چمنزار زير درخت پاين تپه كنار نهر آب...! خلاصه رفتمو رفتم....از بهار گذشتمو رسيدم به گرماي هوس....

                         

رسيدم به گرمايي كه از آتيش دهن اين غولهاي هوس مزد بيرونو اونقدر وحشتناك بود كه مجبور ميشدم چشممو ببندمو بشينم سر جام....دو سه بار كه نشستم گرماش بيشتر شد....تو يكي از همين نشستنا آتيش همه موهامو سوزوند...تو يكيش دستم سوخت.....خلاصه وسطاي گرما بودم كه دوباره آتيش از دهن يكي از اين غولهاي هوس زد بيرونو من ياد گرفته بودم كه نشينمو چشمامو نبندمو با سرعت بيشتري برم جلو...هر لحظه گرماش بيشتر ميشدو من بيشتر منصرف ميشدم كه به راهم ادامه بدم تو همين احوال بودم كه نگام افتاد به دسته سوختم ....نمي خواستم دوباره دستم بسوزه پس دوباره سرعتمو بيشتر كردم...چند بار اين اتفاق افتاد و من ياد گرفته بودم كه چه جوري از گيرش در برم...ديگه به گرماي آتيشا توجه نداشتم فقط به فكر فرار بودم...

      

كم كم برام عادي شد تا اين كه سرعت ثابتم شد همون شتابه اوليه موقع فرار....آخراي تابستون بودم...تو اين مدت فقط فكرم مقصد بود....فكرم رسيدن به درخت بود....تو اين راه تقريبا كوتاه خيلي اتفاقا افتاده بود...خيلي چيزا ديدم...هم گرما چشيده بودم هم سرما....دلم ميخواست براي يه نفر تعريف ميكردم....از بس به فكر جلو رفتن بودم يادم رفته بود كه ميتونم حرف بزنم...دهنم كف كرده بود از بس ساكت بودم...كلي حرف تو گلوم گير كرده بود...تقريبا مثل يه انرژي پتانسيل كه دنبال يه راه براي آزاد شدن ميگرده...اطرافمو نگاه كردم تا يه نفر رو پيدا كنم كه باهاش حرف بزنم...لي تا چشم كار ميكرد جاده بودو جاده بودو جاده...چمنو چنگلو خيلي راههاي نرفته...اي بابا يعني تو اين سرزمين هيچ كس نبود كه من باهاش حرف بزنم؟؟؟ يكي به دادم برسه من از تنهايي ديوونه شدم.........!!!!!!!!!!!!!!! تنها؟؟؟؟؟؟؟ همون چيزي كه بابام گفت!!!گفت برو يه جايي كه هيچ كس نباشه...آره من الان تنها بودم...يادمه گفت برو زير يه درخت.......حالا ديگه بهتر ميفهميدم بايد دنبال چي برم؟؟؟ حالا فهميدم كه چرا بايد از همه جا عبور ميكردم تا برم به جلو...حتي از اون غولها.......حالا بيشتر ميگشتم تا اون درختو با اون نشونيا تو اين سرزمين دلم پيدا كنم....رفتمو رفتم....از همه جا گذشتم....گرسنگي ميكشيدم...بيخوابي ميكشيدم....زخمي ميشدم...تا اين كه رسيدم به همون درخت...

                        

كنار يه نهر...پايين تپه...تو چمن زار...يه احساس راحتي داشتم..الكي ميخنديدم...مثل ديوونه ها داد ميزدم...انگار حرف زدن يادم رفته بود..نشستم زير درخت...شب شدو روز شد ....هي خوابيذم و بيدار شدم...هي با چيزاي اطرافم ور رفتم تا اون تنهايي كه از اون موقع به خاطرش از همه چيزم گذشتمو ببينمش کجاست از راه برسه...

                  

تو همين حال بودم که يه آدم اومد طرفم...يهو از جا بلند شدم..با خودم گفتم نكنه خودشه؟؟؟ رفتم طرفش....شروع كردم باهاش حرف زدن...ولي انگار صداي دلمو نميشنيد...ولي من گير داده بودمو ول نميكردم...بيشتر كه دقت كردم ديدم اين اصلا شكل من نيست...اصلا مثل من حرف نميزنه...اصلا حرف زدن بلد نيست...بيخيالش شدمو برگشتم به طرف درخت...ولي راه و گم كرده بودم...اي بابا من كه زياد دور نشد ه بودم...با هزار بدبختي درختو پيدا كردم...ديدم در بقچهء دلم باز شده...انگار يكي رفته بود سرش...با دلخوري درشو بستمو دوباره نشتم به انتظار...دستمو دوره پاهام حلقه زدمو سرمو انداختم پايين...

                                       

دوباره صداي پا تو سرزمين دلم شنيدم...سرمو آوردم بالا ديدم يه آدم داره از دور مياد...ولي من ياد گرفته بودم كه هر چيزي رو يه بار بيشتر ياد نگيرم...چون من از هر چيزي دو تا بيشتر نداشتم...يكيش براي ياد گرفتن بود...يكيش براي بكار بستن...مثل دستم كه سوخت...اول يكيش سوخت..دفعهء بعدش نذاشتم بسوزه و باهاش بقچمو سفت تر گرفتمو رفتم جلو...مثل همين الان....نشتم تا بياد جلوتر...خيلي دلهره داشتمو ميخواستم از جام بلند بشم...ولي نشستم تا نزديكتر بشه...اين بار بيشتر دقت كردم...نه اينم شكل من نبود...صداش كردم گفتم تو كي هستي؟؟؟ ولي يه چيزايي ميگفت من نميفهميدم...آره اين حتي مثل من هم حرف نميزد...پس بي خيالش شدم تا رفت و رفت و دور شد....بازم نشستم....................................

               

خيلي طولاني شد...به خاطره اينكه نزديك عيد هست و بايد زود تز تمومش كنم مجبور بودم بيشترشو الان بگم....شرمنده....سبز باشي...علي يارت..منو دعا كن و حتما برام كامنت بزار كه اگه نزاري خيلي ناراحت ميشم....ممنون!