حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

نمی دونم اسمشو چی بزارم نظر تو چيه؟؟؟
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٢
 
سلام!!

امروز ميشه گفت خوبم تو چطوری؟؟

ديشب تا دير وقت داشتم وبلاگمو پر می کردم ديروز از کار روزانه هم خسته بودم امروز صبح يه کم دير از خواب پا شدم و با سرعت پريدم تو لباسام يه چايی خوردم و يه دونه محکم کو بيدم تو سرم گفتم خاک تو سرم دير م شد!!!!!!!

تو راه که اومدم نزديکای خيابون سعدی ديدم خيابون شلوغ پلوغ شده اول فکر کردم به خاطر جريان اين دانشجو هاست . خيابون بند اومده بود از اتو بوس پياده شدم و راه افتادم مطلع شدم که يه موتوری زده به يه پير مرد و خودش هم رفته زير يه اتو بوس !!!
خوشبختانه پیر مرد سالم بود ولی راننده موتور اوضاعش قاراش میش بود

رفتم جلو خيلی وحشتناک بود موتورش رفته بود زير چرخ اتوبوسه . راننده موتور افتاده بود رو زمين و خيره شده بود به اسمون انگار کلی حرف داشت که ميخواست بگه کلی تصميم و ارزو تو چشاش بود

واقعش همين جور که داشتم نگاش می کردم خشک شده بودم . يه لحظه خودمو جای اون ديدم . ديدم که رو زمينم و موتورم کنارم زير چرخ اتوبوس افتاده . بالای سرم کلی آدم جمع شده همه دارن پچ پچ می کنن صداشون عين يه چکش که بخوره به يه ورقه مسی تو گوشم
می پيچيد و تکرار می شد..

خودم و خيلی ناتوان ديدم همش خدا رو صدا ميکردم زندگيم اومد جولوی چشمم.
همه تصميم های ناکامم . همه کارهايی که هنوز نکردم . چشمهايی که منتظر برگشت من به خونه هستن .

خيلی ترسناک بود تو دلم خالی شد وحشت کرده بودم

نفسم از تو سينم نميومد بيرون خيلی صعی کردم ولی نشد می خواستم با دست از تو سينم بکشمش بيرون ولی دستم هم ديگه توان نداشت . تمام زور هايی که ميشد باهاش تو زندگی زده بودم باطريه دستم بد موقع تموم شد وگرنه يه ترمز ميکردم تا نرم زير اتوبوس
ناچارا روی زمین بی حرکت موندم هيچ کاری نميشد کرد ...

تمام آدمهايی که دورو برم بودن ميخواستن کمکم کنن ولی هيچ کدوم نمی فهميدن چی می خوام . دستم از دنيا کوتاه مونده بود . گلوم خشک شده بود مستقيم به اسمون خيره شدم ديگه زبونم کار نمی کرد تقريبا بی خيال زبونم شدم می خواستم با نگاهم حرف بزنم ولی بلد نبودم خيلی به چشمم فشار اوردم ولی نشد از فشار زياد از گوشه های چشمم يه چيزی از جنس آب زد بيرون مثل اشک بود ولی ذلال تر!!!

همين جور که به اسمون خيره شده بودم ديدم يه چيزايی داره تو اسمون ميره و مياد خيلی عجيب قريب بودن اين اشکال و تا حالا نديده بودم يه کم خيره تر شدم ولی اشکم جولوی ديدم و گرفته بود خواستم سرمو تکون بدم که اشکام برن کنار ولی نشد سرم سنگين بود اومدم پلک بزنم که يه مرتبه.....

يه نفر بهم تنه زد . لباسش سفيد بود انگار دکتر اورژانس بود بهم گفت : اقا پسر برو کنار بزار به کارم برسم يوهو تکونی خوردم . ديدم که زندم . نگاه کردم ديدم اون موتور سوارو گذشتن رو تخت يه پارچه سفيد هم کشيدن رو صورتش . تا قبل از اينکه به امبولانس برسه پارچه هم رنگشو عوض کرد...

لحظاته عجيبی بود يه لحظه مردم و زنده شدم . راستش فکرم از اون اتفاقی که چند روز پيش تو جنگل افتاده بود مشغول بود . حالم عجيب بودو عجيب تر شدم ديگه فرياد خاليم نمی کرد

معجزه شد گر چه مرا معجزه باور نشود
معجزه شد معجزه ای که باور ديگر نشود

با همه ناباوريم اين شده باورم شده
کاش که خوش باوريم يک شبه آخر نشود

ميشود و نمی شود باور نا باور من
-گرميه دست ناکسان سرديه خنجر نشود

تا شده اين چنين شده باش که اين چنين شود
دشمن تاريخی تو با تو برادر نشود

هم قفس صبور من ! حوصله پر ريخت ترا
من ز تو پر کنده ترم صبر ولی پر نشود

به اميد اينکه بازم به اين صفحه سر بزنی

علی يارت

به من دعا کن