حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ اسفند ۱۳۸٢
 

يه روزی. ديگه از تنهاييو انتظار عرصه برام تنگ شده بود...ديگه غربت جلوی چشمامو گرفته بود.....ديگه هوا جايی برای تنهايی نفس کشيدن نداشت......همش کلافه بودم...ميدونی چقدر منتظر بودم؟؟؟؟؟ به اندازه تمام عمرم...کم نيست؟؟؟؟؟!!!!!!!!.....همه چيزمو دادم برای انتظار....انرژيمو...وقتمو......کارمو.....روحمو.......عشقمو.......ولی چه فايده؟؟..آخرش همش شد يه رويا ..
يه روز که ديگه طاقتم سر اومد تصميممو گرفتم...زدم به جاده.....اومدم سراغه تو....جلو چشمام فقط جاده بود که ميرسيد به در خونه تو....همه فکرو ذکرم شده بود رسيدن و سر اومدن تمام انتظارها.....پايان تموم تنهاييها....به هيچ اصولی توجه نميکرم....هرجا تابلو زده بود سبقت ممنوع سبقت ميگرفتم....هرجا زده بود پيچ خطرناک با سرعت فرمونو میپيچوندم...تو سر پايينيا با دنده ۵ ميومدم....همش تو گوشام صدا ميزدی که خودم ميام...! خ.دم میام....!
ولی پس تا کی بايد صبر ميکردم؟؟؟؟؟ تو که خودت از هر کسی بهتر ميدونی انتظار انژيمو از بين مبره!!!!!!!! تو که بهتر ميدونی خيره شدن به در و منتظر بودن اعصابمو خورد ميکنه.....!
راستشو بخوای ديگه به انتظار عادت کرده بودم....يعنی هدفم شده بود انتظار...نميدونستم اگه يه روزی بيای ديگه چه کار بايد ميکردم.........ولی ديگه زده بودم به جاده...حتی اميد نداشتم که آخر جاده ميرسم به مقصدم يا نه؟؟؟
تو جاده پشت فرمون صورتم سرخ شده بود.....اشکم بند نميومد....با صدای بلند به انتظارو منتظرو تنهاییو از اين جور چيزا بدو بيراه ميگفتم....از لای ماشينا ويراژ ميدادم.....از هر موجود زنده ای که تو جاده بود سبقت ميگرفتم....حتی از خودم!!!!
هر چی رو تابلو ها بود خلافشو عمل ميکردم....اگه نوشته بود بوق زدن ممنوع بيشتر بوق ميزدم تا گوش همه عالم کر بشه....اگه نوشته بود آهسته برانيد بدتر سرعتمو زياد ميکردم.....ميومدم به سمتت....هيچ تابلويی رو جا نمينداختم....همينجور که داشتم ميرفتم يه چيزی خورد به چشمم که باورم نميشد....خشکم زده بود...دهنم باز مونده بود...رسيدم جای اولم!!! رسيدم همونجا که نشسته بودمو تنهايی روزهای پايان انتظارو با خودم صحنه سازی ميکردم....وای.....دوباره رسیدم سر جای اولم!!!!..من همه تابلو ها رو بر خلافشون عمل کردم...حتی اون تابلويی که نوشته بود دور زدن ممنوع!!!!!!!!
همون شب اومدی به خوابم...از خوشحاليه ديدنت ميخواستم جيغ بنفش بکشم....تو عالم خواب نشستی کنارمو با خجالت گفتی که من که بهت گفته بودم سر جات بمون خودم به موقع اش ميام پيشت......
منم سرمو خاروندمو از روی ناچاری بهت گفتم

در هوای بیقراری کاره من انتظار است انتظار است انتظار................

از تو همون کافینت تو همون خیابون تو همون شهر با همون حالو هوا....

علی يارت.....سبز باشی.....منو دعا کن!