حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٢
 

وقت است که بنشينيو گيسو بگشايی               تا با تو بگويم غم شبهای جدايی

ميدونی چند وقته که نيومدی؟؟؟؟ ميدونی چند وقته که منتظرتم؟؟؟؟ ميدونی چه روزهايی رو به خاطرت به شب نرسوندم؟؟؟ هيچ ميدونی چند تا شب و به خاطر ديدنت بيادار بودم؟؟؟ اصلا ميدونی وقتی يه نفر منتظر بمونه يعنی چی؟؟؟؟ بگو ببينم تا حالا منتظر بودی؟؟؟

ميدونم ميای...

ميدونم بالاخره يه روز به اين آرزوم ميرسم...... ميدونم که بالاخره يه روز رو با خيال راحت شب ميکنم ........ميدونم اگه پيشم باشی  نخوابيدنه همه اين سالهای دوريو جبران ميکنم....

....ولی! اگه بيای ميخوام هيچ وقت روز تموم نشه....اگه پيشم باشی ديگه خواب برام مزه نداره...ميخوام بشينم همينجوری برات حرف بزنم....ميدونم وقتی کنارت باشم ديگه هيچی نميخوام....

آخ که چقدر دلم برات تنگ شده...نميدونی چقدر آرزوی ديدنتو دارم...اگه يه روز بياي من ديگه نباشم که از غصه دغ ميکنم....حتی اگه يه لحظه هم از آخر زندگيم مونده باشه ميخوام پيشت باشم....

آخه ميدونی؟؟؟ حتما ميدونی....!! ميدونم که توهم  تنهايی...ميدونم که تو هم ميفهمی انتظارو تنهايی که باهم  قاطی بشن چه بلايی سر آدم مياد.....

تمام لحظه هامو برات نگه داشتم....تمام رنگهايی که تو زندگيم ديدمو تو يه قوطی گذشتمو قايم کردم تو کشوی ميزم....تمام عشقهامو گذشتم تو دلم تا وقتی اومدی سر فرصت همشو با حوصله يکی يکی بيارم بيرونو با کلی آب و تاب نشونت بدمو در موردشون حرف بزنم....همهء خنده هامو بستم به چشمهام که وقتی ديدمت همشو با يه قهقهه از ته دل بريزم وسط دستهات....

ميدونم که همه دونسته ها و نادونسته هامو ميدونی....ميدونم که همه انتظاراتمو ميبينی...پس بيا ديگه...طاقتم کم شده... ميخوای بيام در خونتونو بزنمو آبرو ريزی راه بندازم؟؟؟؟ پس خودت با پاهای خودت پاشو  بيا...

بابا. جان من پاشو بيا......

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن