حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳۸٢
 

سلام! چطوری؟؟ چه خبر؟؟؟ منم خوبم..می گذرونيم..!

ولی امروز خوبتر از هميشه ام..آخه اين دو روز خيلی کيف کردم..يعنی جمعه و شنبه..البته پنجشنبه هم بدک نبود.!

جمعه از صبح با يکی از دوستام بودم تا نزذيکای غروب...جات خيلی خالی بود کلی خوش گذشت...کلی هم چيز ميز ياد گرفتم.!چيزايی ديدم که تا حالا نديده بودم...نکته هايی رو ياد گرفتم که خيلی به دردم خورد...و اميدوارم منم به دردش بخورم...و هميشه زنده نگهداريش کنم....خلاصه بعد از اينکه از پيش دوستم رفتم خونه آهنگ مرغ سحر رو با سه تار در اوردم که خيلی به دلم چسبيد!

شنبه هم که مثل هر روز خوش تيب کردمو رفتم سر کار....تا ظهر درگيره کار بودمو سرم شلوغ بود ...سر ظهر يه کمی سرم خلوت شد گفتم برم يه سری به يکی از بهترين دوستام بزنم که اتفاقا مغازه اش طبقه دوم پاساژيه که من توش کار ميکنم! خيلی پسر ماهيه..از اون آدمای نيک روزگار که کلی اهل دل و اين جور حرفاست! تازه عضو انجمن خوش نويسان هم هست...!خلاصه رفتم پيشش ديدم داره رو يه تيکه کاغذ تمرين ميکنه...نشستمو نوشتنشو تماشا کردم ..خيلی لذت ميبردم و با اين که ميدونستم اين جور آدما تمريناشونو به هر کسی نميدن باز با اين وجود گفتم اينو بده من ببرم..اونم فبول کرد...موقعی که مينوشت اونقدر با نگاه کردن جذب خطش شدم که ميخواستم فرياد بزنم...ميخواستم از ته دلم داد بکشمو بگم....آهای عــــــشــــق تو کجايی که من نميبينمـــــــــت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علی يارت...سبز باشی....منو دعا کن!