حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ۱۳۸٢
 

يه اتفاق خيلی معمولی.....يه تکون ساده.....يه جا به جاييه چند ثانيه ای.....يه درد به اندازه تمام عمر...يه غصه به اندازه تمام صدای اون تکون.....يه گريه به اندازه تمام خنده هايی که تو اون خونه کاه گليه قديمی داشت...چه زود دير ميشه...ديروز که از باغ خرما ميومد خونه به فکر اين بود که دخترش وقتی عروسی کرد چه کارهايی که براش نميکنه........الان زانو هاشو بغل کرده رو يه تيکه آجر نشسته وداره به دخترش که کوچکترين تکونی نمی خوره نگاه می کنه و تو دلش داد می زنه چقدر  زود دير ميشه......ديروز که از مدرسه ميومد تو راه به آينده فکر ميکرد...براش آينده مثل يه قلعه بود که از پشت ابرها پيداست و هزاران سال باهاش فاصله داره .........و الان تو حياط قلعه نشسته و ميگه چقدر زود دير ميشه.....

علی يارت...سبز باشی...منو دعا کن!