حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٢
 

سلام...حالت چطوره؟؟؟ چقدر خوبي؟؟؟

منم مثل هميشهء زندگيم خوبم....

يه چند وقتي بود كه مشغول تغيير طرح قالب وبلاگ بودم و وقت نكردم كه متن جديد رو برات بنويسم...

دفعه قبل كه يه كم برات از پيدايش فكر و تصميم انسان گفتم و احساس نياز هاي انسان.....

گفتم كه انسان يه نيازي رو در خودش احساس كرد كه نمي دونست چه جوري بايد پرش كنه!

هر انساني دست به كار شد ،هر كس رفت يه گوشه نشست اونقدر فكر كرد و فكر كردو فكر تا به يه نتيجه برسه...اين چي بود كه همهء چند تيليون هزار انسان رو زمين و به يه گوشه كشونده بود؟؟؟

اختراع و اكتشاف كرد..به هر دري زد.. تا اينكه تصميم به انساني انسان ساز گرفت..

اين تصميم هم از يه شروع ساده شروع شد...از يه چرتكه! انسان حساب و كتابش رو با چرتكه رديف مي كرد..تا اين كه يه بنده خدايي يه جرقهء كوچيك تو كله اش باعث تغيير راه شد...اختراع چرتكه برقي!

 chortke koochoolooo

 

همون ماشين حساب خودمون! كه كار رو بهتر انجام ميداد...يواش يواش انسان براي اين چرتكه برقي سرعت بالا تري قرار داد...براش چراغ گذشت...براش صدا انتخاب كرد...حافظه بهش داد...تا اينكه همينجور با سرعت به سمت جلو ميرفت...اين چرتكه تبديل شد به كامپيوتر...دستگاه هاي محاسباتي خفن و خيلي چيزاي ديگه كه مهمترينش ساخت رباط بود...اين رباط آغاز كارش تو كارخونه ها بود كه نياز به دقت ، سرعت و نيروي بيشتري از انسان بود...تا اينكه رباط ها شكلشون فرق كرد...اول براش دست گذشتن...پا گذشتن.. كله براي فكر هاي جديد كذشتن....چشم گذشتن..تا اينكه رباط ها به كارهاي جزيي انسان هم دخالت كردن..

 

 

معنيه رباط در خدمت انسان بودن شده بود..يا همون كار چاق كنه خودمون !

ديگه هر انساني يه رباط داشت..رباط ها هم كار ميكردن..هم غذا درست ميكردن..هم صدا مي شنيدنو جواب ميدادن....راه ميرفتن..انسان با هاش سر گرم مي شد..ديگه همه كارها شده بود براي رباط ها..

حتي پليس ها ..پيش خدمت ها ..فوتباليستها همه رباط بودن....رباط بود و رباط..

soltoon robot khan 

 

اما اينا همون چيزي بود كه انسان ميخواست؟؟؟ يعني رباط مي تونست بشينه درد دلتو گوش كنه؟؟؟...مي تونست وقتي ناراحتي همدرديت كنه؟؟؟ يعني فقط مخصوص دل تو ساخته شده بود؟؟؟

يعني از همون روز اول كه از كارخونه اومد بيرون به اسم تو بود؟؟؟يعني پسورد دلشو فقط تو داشتي؟؟؟يعني اين همون تنهايي بود؟؟؟

نه! انسان بازم ديد كه اينا همش براي همون نياز جسم..هنوز روح تنها بود..دوباره دنيا خلوت شد..دوباره همه رفتن يه گوشه نشستنو فكر كردنو فكر كردنو فكر...ديگه همه دنيا شده بود يه گوشه كه انسان بره بشينه و فكر كنه...با خودش حرف بزنه...هر وقت تنها بود انرژي ميگرفت...اين همون حسي بود كه خيلي وقت پيشا انسان رو برده بود يه گوشهء خلوت و دنج...اين همون حس لمس شده تنهايي بود..اين همون عشقي بود كه انسان رو دوره دنيا گردونده بود و دوباره به خودش رسونده بود...اين موقع ديگه چيزي نمي خواست..موقع غروب بود..راست ميگن كه غروب عاشقان رنگش جداييست..ولي اين جدايي از عشق نبود..از همهء چيزهايي بود كه انسان رو به عشق رسونده بود..جدايي از همه رباط ها...چرتكه ها...ماشين ها...خونه ها...حيوون هاي تاكسي درمي شده....تفنگ هاي قديمي...باروت هاي نم كشيده............

اين لحظه سبز ترين لحظه تنهايي انسان بود كه وسعت تنهايي رو از بالاي عشق مي ديد و اين گردونه براي انسان بعدي شروع مي شد براي قبلي تموم.....

پس راست ميگن آدم از هر راهي ميتونه به خدا برسه..ولي بهترين،نزديكترين،و قشنگ ترينش همون دل بود كه از روز اول فكر رو كشف كرد..!

علي يارت..سبز باشي..منو دعا كن!