حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

درد پر حرفی ذجر بی حرفی
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٢
 
سلام
امروزم خوبم تو امروز چطوری؟؟؟؟
امروز کلی به خودم فشار اوردم. کلی تو سر خودم زدم ولی چيزی پيدا نکردم که برای يادداشت تو اين صفحه بنويسم
خب روزای اول همش ذوق و شوق دارم که بيام صفحه خودم و پر کنم
همش تو فکر بودم که چی بنويسم .موقع رفتن به سر کار .تو تاکسی.حتی موقع کارم هم فکر می کردم چی بنويسم
وسطای روز يه چند لحظه ای بيکار شدم نشستم تا يه کم کتاب بخونم تا که کتاب و باز کردم يه جمله جالب به چشمم خورد راستش یادم نمياد از کی بود ولی جملش اين بود

همواره به انچه که می تواند باشد فکر کن نه به انچه که هست.

واقعش اين جمله می تونه با عث بوجود اومدن جرقه های اختراعات و اکتشافات بزرگي باشه
این جمله یه کم منو برد تو فکر. کمکم کرد که نسبت به طراحی و کانسپت هایی که میتونم بدم دیدم عوض بشه
نه تو طراحیه صنعتی بلکه تو طراحیه زندگیم
فهمیدم باید برم دنبال چیزهایی که پرداختش ممکنه ولی هنوز به ذهن کسی نرفته
خوب این جمله میتونه بفهمونه که ادم با کمال دریا دلی و شاکر بودن نیاز به اینده و پیشرفت داشته باشه واینده رو بسازه
خب گفتن که : (احتیاج مادر اختراع و اختراع راه پیشرفت)
این جمله کنار ذهنم بودو مشغول به کار شدم وگاهی به رادیو پیام هم گوش می دادم
داشتم به اینده نگاه می کردم راستش چیزی معلوم نبود جلو شو گرد و غبار گرقته بود با یه کم نا امیدی یاد شعر سهراب افتادم که می گفت:
افتاب است و .بیابان چه فراخ!
نیست در ان نه گیاه و نه درخت.
غیر اوای غرابان.دیگر
بسته هر بانگی از این وادی رخت.

در پس پرده ای از گردوغبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه:
چشم اگر پیش رود.می بیند
ادمی هست که می پوید راه.


تنش از خستگی افتاده به کار.
بر سر و رویش بنشسته غبار.
شده از خستگی اش خشک گلو.
پای عریانش مجروح ز خار.


هر قدم پیش رود.پای افق
چشم او بیند دریایی اب.
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که میبیند خواب.

حالم یه جوره عجیبی شده بودبا اون اتفاقی که چند روز پیش افتاده بودخیلی عجیب غریب شدم و همش می خواستم داد بزنم
هر که دلارام دید از دلش ارام رفت...........
خلاصه اینم از پر حرفیه منو بی موضوعیه امشب و مخ خورده شده ء شما

به امید اینکه بازم به این صفحه سر بزنی

علی یارت

منو دعا کن