حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۸
 


سلام
مثل یک دوست دستم را دراز میکنم
و در چشمانش خیره میشوم و دوباره میگویم سلام...
تمام وجودم را به یک باره به انتظار صدایش به معراج سکوت میبرم
و با نا امیدی صدایم را لرزان بلند تر میکنم
دو قدم نزدیکتر میآیم و میگویم
سلام
با تمام وجود فریاد میزنم
سلاااااام
صدای منو میشنوی؟؟؟؟

و همچنان نگاهم به جستجوی صدایش در فضای اطراف میچرخد
دستم دیگر حوصله ندارد تا در میان زمین و آسمان معلق بماند تا شاید تعلق خاطری از سلام های مکرر
اورا سامان دهد
دستم را آرام برمیگردانم تا بیش از این سلامم بی هویت نماند
که در همین احوال
دستی گرم دستم را فشرد
به آرامی در انتهای وجودم صدایی لغزید
تمام پیکرهء افکارم را لرزاند
چشمانم به طلوع نوری از روزنه کاخ درونش به ناگاه بر آمد...
و در انتها سلامی شنیدم که توان پاسخش نه بر من و نه بر تمام ساکنان این احوال مهیا نبود
روشن شدم از هرچه تنهایی
رها شدم از هرچه اسارت نا آگاهی

و با ناباوری گشتمش... چرخیدم و چرخیدم
و ندای لبیک گفتم به آغاز درونم
و مثل دیوانگان و عاشقان یار گم گشته
در کوی و برزن به راه افتادم
و فریاد برآوردم بر تمام طبیعت اطرافم
که ای دوستان
سلاااااااااااااااام
سلامتان بی پاسخ از حضورش نیست
بگویید سلااااام