حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
 
شاید فقط یه خواب باشه
شاید کلا یه توهم باشه
شاید فقط  یه صدا از اهالی دهکده ذهنم باشه
شاید یه قسمت از یه فیلم سینمایی که بچه گیام دیدم و جا مونده تو ذهنم باشه
ولی....
تا چند دقیقه اول اصلا نگرفتم موضوع رو
یهو یه چیزی قارامپی خورد تو کلم
تازه فهمیدم جریان از چه قراره
ولی با این وجود هم هیچی نداشتم که بگم
هیچ عکس العملی نبود که بتونه منو معرفی کنه
بعد از چند تا الو الو شنیدن از توی تلفن به خودم اومدم و گفتم ...
نمیدونستم چی باید بگم فقط خودمو صاف و سوف کردم و دو تا سرفه کردم
به خودم گفتم الان باید نشون بدی خیلی خوشحالی
باید تشکر کنی ازش
باید بگی واقعا لطف بزرگی کردی
با یکم تمرین تو ذهنم این جملات و پشت سر هم بدون هیچ احساسی تو کلماتم تکرار کردم و خیلی زود تلفن قطع کردم
کنار اتوبان نگه داشتمو پنجره هارو کشیدم بالا ...فلاشر ماشین و روشن کردم پیاده شدم
تقریبا چند ثانیه نشستم رو جدولای کنار اتوبان ولی از رو ساعت یک ساعت و نیم گذشت
فقط به آسمون نگاه میکردم
فقط تصور میکردم که خونهء خدا از نزدیک چه جوریه
فقط تو دلم پشت سر هم تکرار میکردم که آخه من با چه رویی باید برم خونه خدا
یه حسی داشتم
مثل اینکه بخوای بری تو اتاق رئیست ولی زیر شلواری پوشیده باشی...
یه حس مثل خجالت کشیدن ولی عجیب و قریب
صدای ماشین هایی که از جلوم با سرعت رد میشدن یواش یواش تبدیل شد به صدای لبیک گفتن آدما که تو فیلما دیدم دور کعبه طواف میدن
همه اینا واقعیت داره
میدونم که واقعیت داره
ولی میدونم حتی زمانی که روبروی کعبه هم وایسم تو شک و تردیدم که شاید ...
شاید فقط یه خواب باشه
شاید کلا یه توهم باشه
شاید فقط  یه صدا از اهالی دهکده ذهنم باشه
شاید یه قسمت از یه فیلم سینمایی که بچه گیام دیدم و جا مونده تو ذهنم باشه
ولی....
ولی واقعیه