حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
 

یک سال گذشت
عین برق و باد
مثل یه زندگی
مثل...
پارسال همین موقع قبل نماز صبح
چه حالی داشتم و امروز چه حالی دارم
دلم شاه عبدوالعظیم میخواد
دلم یه نفس آسمون میخواد
رگه های افکارم آیینه میخواد
دلم تمنای یه لبخند داره
خدایا شکرت
ما که سر از حکمتت در نیاوردیم
راضیم به رضات
یک سال گذشت
نصفش رنگی و نصفش سیاه و سفید
نصفش آرامش و نصفش... ای بابا
همه عمرمون همینجوریه ها
یه نگاه به تقویمت که بندازی میبینی کهنگیه عمرت و تو پاورقیای چشمت
نیست و نابود میشه لحظه هات
جون میکندیم و سگ دو میزدیم واسه بدست آوردن حوشبختی و آرامش...
دریغ از این که خوشبختی همون لحظه هایی بود که رفت
دیگه هم نمیاد
دیگه بیستم اسفندی در کار نیست
یه قاب عکس خیس و در به داغون که
مجبوری تنهایی بشینی توش و عروس لحظه هات یه شاخه گل باشه
همین واسه تموم عمرت کافیه
ای دل غافل
این دنیا هیچیش به آدم وفا نمیکنه ها
من امروز یکساله شدم
ولی... پیر شدم
عین صد سال گذشت
نه همش
فقط نصفش
شایدم همش
به قول خودم پارسال دوست و امسال هیچی
هیچی