حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
 

چرا اینگونه شده ام!

دستهایم میلرزد...چشمانم....

خوابم نیمه کاره و پاره و پاره شده است....

احساسم خلاص شداست....

گفتم که چرا خواستم....

در سرزمین خود تنها بودم... خواستم جمعیت شوم...خواستم گناهکار نشوم...خواستم صادق باشم و رها...

تنهاییم کجاست؟؟؟ هنوز هم تنهایم ولی این کجا و آن کجا؟

آن تنهایی زیبا بود به اندازه کاخ درونم....این تنهایی زوال است و تاریک و بی صدا...

روزها و شبهایم زیبا بود... تورا داشتم و صدایت بود ...

روزهای اول جمع شدنم چه خوب بود...نیرو داشتم و سرخوش بودم...قدرتم آنچنان بود که همه را جذب میکردم...

نمیدانم چرا نماندم...

یادم میاید که حتی دردها را به خود میگرفتم تا کنارم آرام باشد و بی درد...

شاید نفهمید..که دیگر دردش را به جان نخریدم...چون نماند...رفت..نخواست...

فریاد زدم...نشنید...!

نگاه کردم...ندید!

ایستادم... صبر نکردو رفت!

نازی؟ هنوز نیرو دارم...ولی دلم سرد است!

من همه را از تو دارم...هنوز هم میگویم...تو مرا هستی!

نگاهم تو بودی...صدایم تو بودی...

عشقم تو بودی... نازی!

اینجا همینجاست که میگفتی؟؟؟

من تورا دارم...در شبها و روزها...

در خیابان و خانه...

پشت جعبه اسرار....

تورا میبینم...خلقتت...حکمتت.... رفعتت...رفاقتت....قدرتت...ایهام و اعجازت!

خوب میدانی بی یاد تو حتی بوسه را به جانی ننشاندم...

حسرت لذت را به دل نشاندم تا کنارم آرام باشد...

تو گفتی....همان شب...یادت نمیاید؟؟؟

بوکان...ساختمان... بادو طوفان...چه قراری بود بی قراریه دل تنهایم...

مرا تهمت بی خدایی زده اند!

چرا؟

مگر نمانده ای؟؟؟

تو همیشه بوده ای...بر لبم...در نگاهم...از صدایم...

رفتنی نیست ترا...

رفتم و ماندی...

خاموش بودم و خواندی...

افسون بودم و راندی...

گریختم و افسار نینداختی...

تا آنکه ماندم و اهل کاشانه ات شدم...

شاید لهجه ام اعباشیست...اما دلم عاشق است...

از خلقت و خلایقت در عجبم... مینگرم و مبهوت صدایت میکنم...

میشنود...میبیند..میداند که میترسم از نبودنت....

ولی...

مرا تهمت بی خدایی زده اند!!!

چرا؟؟؟ مگر ترا ندیدند؟؟؟

نمیدانند که من بی تو هیچم؟؟؟

شاید مرا ندیده اند!

بی شک...

بی شک...

بی شک ...دلم را زیر پیراهن طوسی ندیده اند... شاید...ترا جای دیگر دیده اند!

نازی؟؟؟ تو که همه جا یگانه و یکرنگی...

عشق بی عاشقم....تنهای شاهدم...

واحدی و عارفی...

ساکنی و رافعی...

دیگر نای بانگ ندارم...

بگو کجا روم که تنها نباشم؟؟؟

خلقم به تنگ نیامده...صدایم بی رمق است که با کلمات دیگر میگویم من تنهایم...

میخواستم کنارم با من باشد و بی من با تو باشد...

تو با منی... و من در کنار کتارم با تو به عشق بازی بنشینم...

نگو که وقت تمام است....آن شب خودم گفتم که تمام شد هر چه صداقت داشتم...

نازی؟؟؟ حقا که رحیمی!

میبینی و میدانی..باز میگویی ندیدم و بمان تا با امانمان رفیق باشی...

آمین گفتم ماندم...

گفته بودی نگو تا خودم به گوشش بگویم...طاقتم کم بود...میخواستم کنارم باشد...بداند که چه برگها میسوزانم و دود میکنم...دیدی که آن شب گفتم نازی پشت گوشم را دیدم غبار را دیدم...

دیدی کنارم نماند و نگاه از من برداشت؟؟؟

دوست دارم که ترا دارم...هرچه از خطایم بگویم میمانی و مرا اکسیژن روح میبخشی...

به ما بنده هایت بیاموز که بدانیم ندانسته کسی را به گناهی نیاویزیم...

نازی؟؟؟ خسته ام...رهایم کن از این جسم بی افسار...

بگویش که من یاقی نیستم و چشمانم خیس به درگاه انتظار تا تنها نمانم...

من هم آدمم..

منم هم عاشقم...

اگرنشنید وقت را هدر نده...بیا تا با هم چایی بنوشیم...شاید نسکافه!