حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

بعد از کلی وقت یعنی نزدیک به یکسال اومدم پیش انسان تنها...

چه روزگاری و اینجا گذروندم... چه دوستایی داشتم اینجا که هر روز و هر شب حرفای دلم و میخوندن...

معلوم نیست الان کجان.... زندن یا نه... بزرگ شدن یا نه... زن گرفتن یا شوهر کردن...

کار میکنن یا بیکارن...

یه آهنگ که الان رو وبلاگمه یهو منو برد به اون سالها... تو لاله زار...فرودگاه...قهوه خونه آقا موسی...مسجد هفت حوض...نصفه شبهای خیابون فرجام... کاوش کامپیوتر... قم... مشهد... اصفهان..........

چقدر همه چیز با سرعت نور تغییر کرده... من... اینجا...شما... اینا... پرشین بلاگ....

چه خوشگل شده بعد ار اینکه با دات نت طراحیش کردن....

اولین روزی که تو پرشین بلاگ اومدم و نوشتم خیلی بچه بودم... پنج سال پیش بود... عین چی گدشت....

اون موقع آفیس نمیدونستم چیه فکر میکردم ویروسه... واسه اینکه عکس خودم و با ماشینمون بندازم تو وبلاگم به هزار تا در و دیوار زدم... هیچ کس بلد نبود... تازه بعد از کلی وقت فهمیدم باید تو ویرایش قالب یه کارایی بکنم... تو ویرایش قالب یه کلمه بلک دیدم پاکش کردم جاش نوشتم گرین دیدم وبلاگم سبز شد... تو خونه میپریدم بالا پایین و جیغ میزدم از خوشحالی که تونستم یه چیزیو تغییر بدم...

تا اینکه بعد از پنج سال هر روز دارم هزار خط کد میینویسم و پشت سر هم سایت میسازم واسه اینو اون...

انقدر تو کد غرق شدم که....

چند روز پیشا یه چند ساعتی به مغزم استراحت دادم و تو خیابونا تا ساعت سه و چهار صبح چرخیدم و به خودم و خدا و اتفاقاتم فکر کردم... وسط فکر کردنم بودم که یهو گروپی افتادم وسط خیابون...

از تعجب و ناباوری چشمام هشتا شده بود... سرم و خاروندمو بلند بلند از خودم پرسیدم سه ماهه ازدواج کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟