حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٦
 

همیشه منتظر بودم... همیشه چشمم به در بوده...

هیچ وقت نفهمیدم چرا... هیچ وقت نفهمیدم برای چه کسی.. چه چیزی...

همیشه الکی عاشق بودم...ولی نمیدونم معشوقم کجا بوده... اصلا بوده یا نبوده!

همیشه سر خودم و گرم میکردم که یه وقت دلم هوایی نشه واسه چیزی یا کسی  که نمیدونم چیه! این چند روزه گذشته یعنی یکی دو ماه گذشته... خیلی خوب بود... چون همش داشتم مینوشتم... انقدر کد نوشتم و انقدر این محیط ویژوال دات نت ۲۰۰۵ رو نگاه کردم... که وقتی تو آیینه خودمو میدیدم جا میخوردم... خوبه آدم حواسش نباشه که منتظره... ولی هر جور حساب کنی این انتظار خیلی چیز کوفتیه... دوسش دارم ولی ازش متنفرم!

تحملشو ندارم اما یه عمره دارم باهاش زندگی میکنم!

اون وقتهایی هم که دلم میگیره و تنگ میشه میشینم واسه ابراهیم صلوات میفرستم..قرآن میخونم... یادش میکنم... خداییش رفیق با معرفتی بود... خدا رحمتش کنه! این چند روزه هر وقت بهش گفتم سفارشمو بکن خدا کارمو راه بندازه نه نگفته!

چند شب پیشا پشت فرمون بودم... نزدیکای پاسداران! داشتم تو یه تصادف خیلی خفن دچار خود دعوتی میشدم... یه لحظه مرگو جلو چشمام دیدم... تو اون حالت که باید ماشین و از شر تصادف خلاص میکردم... یاد ابراهیم افتادم! از اون بچگیش بگیر تا اون روزی که داشتن میشستنش!

عجب دنیای نامردیه! یه عمر منتظر میمونی آخرش ...

دلم گرفته ولی انقدر سرمو شلوغ کردم که وقت ندارم گشادش کنم! چهار تا سایت خیلی گولاخی گرفتم که واسه چهار تا موسسه خیلی بزرگه... واقعا به این دارم میرسم که انگاری با کامپیوتر ازداواج کردم! خب دوسش دارم! اسمشم گذشتم بانو!

ایشالا به پای هم پیر شیم...

واسم دعا کن یه کم عقلم بیاد سر جاش!

سبز باشی...علی یارت...منو دعا کن!