حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥
 
degeneration

يك رقص زيبا...
يك شاديه كوتاه ولي عميق...
يك لحظه رضايت...
تمام عقده هايت از انتهايه گلو بر تمام دنياي اطرافت پخش ميشود...
يك رقص زيبا...
اين رقص نيازي به همراه ندارد...
لزومي ندارد به كسي پيشنهاد كني كه آيا با من حاظري برقصي؟؟
تمام لذتش به تنهايي آن است...
نيازي نيست كه شاديت را با كسي قسمت كني...
با چشمهاي باز...
از عمق وجودت فرياد بزن...
اين رقص با هر آهنگي سازگار است...
ريتم اين رقص بر گرفته از اطراف توست...
ميتواني خودت آهنگي بسازي براي رقصيدنت...

برقص..
بچرخ..
بخوان...
افكارت را رها كن...
فقط فرياد بزن...
تو به بلوغ رقص رسيده اي....
هر كس مانع رقصت شد...
آنقدر بچرخ كه تا به اطرافت پرتاب شود...
يك رقص زيبا...
دستانت را بدون قاعدهء خاصي در اطرافت حركت بده...
نگران نباش...
خودت به رقص خود امتياز بده...
شايد هيچ كدام از آدمهايي كه تورا ميبينند درك اين موضوع را نداشته باشند...
آنها تو را ميرقصانند...
در آخر تورا با انگشت نشان ميدهند...
او ديوانه است...
او نميرقصد...
او در توهم خود غلت ميزند...
او ديوانه است...
او نميرقصد..

يك رقص زيبا...
گوشهايت را پر كن از صداي اين افراد...
آنها ريتم پس زمينه رقصيدن تو هستند...
اين يك رقص فلسفيست...
اين رقص دقيقا با تو ارتباط دارد...
اين رقص مرگ است...
برقص...
فرياد بزن...
اين رقص انحطاط است...
كثافت ها ريتم رقص تو هستند....
برقص...
فرياد بزن...
اين رقص تورا تنزل ميدهد...
برقص بيچاره ...
تو به انحطاط نزديكي...
برقص..
فرياد بزن...
شادي كن...

اين حق توست...

علي يارت..سبز باشي...