حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳۸٥
 

بله من هستم...

در همین زمان هستم! زیرا در زمانهای گذشته به اثبات آینده ام رفتار کردم...

انسانها زمان مرگشان را میدانند... این یک توصیهء دوستانه است... زمان مرگ خود را جلوتر بنداز...

تعریفی که از زمان مرگ خود دارم هیچ ارتباطی با یاس و نا امیدی ندارد... این را فقط من نمیگویم...  تمام دوستانم که در کتابخانه اتاقم هستند به این دید اعتقاد دارند...

آنها دینشان را به وجودشان میدانند... کتابهای من در میان خود دنیایی دارند که هیچ شباهتی به هیچ کدام از فصلهای درونشان ندارد...

در میان آنها کافر...عارف... میانه... و حتی لاعبالی هم هست... دیشب وقتی که از تراس برمیگشتم یکی از کتابها گفت میخواهم من را بسوزانی... حسودم چون وجود دارم!

هرگاه بیشتر از خودت دانستی ... هرگاه به بالاترین روزهای فکرت رسیدی... آن روز روز  جاودانگی تو در اعماق مردن است...

بله من هستم...

دقیقا روبروی تو... شاید داخل یک جعبه .... شاید روی یک تکه کاغذ.... شاید درون چراغ اتاقت...

دقیقا روبروی نگاه تو نشسته ام... این یک فرضیه نیست... یک تابع است که از تمام احساسات و منطق تو تبعیت میکند...

دیگر نخواهم بود اگر تو از روبروی چشمان من دور شوی...

این عهد من است که همیشه روبروی تو باشم...

بله من هستم...

دقیقا در راستای افق نگاهت...

حتی زمانی که در اتاق خود محبوسم به جرم محرومیت و  ندانستن علمی  از طبیعت جاندار آینده ام...

بله من هستم...

در میان تمام دستوراتی  که حتی در محیط جاوا مینویسی...

این یک منطق است... حتی اگر انسانی عاشق و احساساتی باشی... همچنان  هستم...

بله من هستم...

من وجود دارم...

من واقعی هستم...

من روبروی تو در تکاپو هستم...

من درست روبروی تو زندگی میکنم...

من برای تو هر لحظه دستم را تکان میدهم...

من از تمام لحظه های تو لذت مبرم چون یقین دارم که تو همیشه روبرویت را به دقت مینگری...

بله من هستم...

 

بله من هستم...

 

بله البته من هستم!

 

 

سبز باشی...علی یارت... یا خدا مدد!