حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥
 

داشتم با یکی از دوستام که تو بازاره حرف میزدم... یکم خواستم درد و دل کنم باهاش...

تا بهش یه چیزی گفتم بدون اینکه جوابم بده گفت:

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره میترسم...

دین را دوست دارم

ولی از کشیشها میترسم...

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبان میترسم...

عشق را دوست دارم

ولی از زنها میترسم....

من میترسم پس هستم!

****

گاه گاهی افکار انسانها حول محور پرسشهایی میچرخند که منبع اصلیشان رشته سیمی است که با مولد برق چشمان خدا اتصال دارد...

یاد گرفته ایم که خدا هست پس قوی باشیم... ولی من اینچنین میبینم... که خدا از بودن ما و شادابیه افکارمان قدرت میگیرد تا دنیارا برقرار کند...

ساخت و اداره این دنیا برای خدا شیرین است...

ولی تا به حال به این فکر کردی اگر یک ساختمان ده طبقه را به تو واگذار کنند تا خدای ساکنینش باشی... چه میشود؟؟؟

در هر طبقه دست کم هشت نفر هستند... در هر لحظه باید خدای مهربان و بخشنده ای باشی برای هشتاد نفر... هر لحظه امکان دارد تمام این ساکنین تورا صدا کنند و از تو درخواستی داشته باشند... در یک لحظه خدایی مهربان ...عادل و بخشنده باش برای  ساکنین این ساختمان...

سبز باشی...علی یارت...یا خدا مدد!