حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥
 

کاش ميشد همه چيزو اينجا گفت... چی بگم...جايی به غير از اينجا ندارم...پس همينجا خيلی چيزا رو ميگم...

دل آدما وقتی ميشه تابلو اعلانات چيزای از دست رفتشون...هيچی ولش کن...

ميدونی... من از بچگيم يه دوست داشتم که اسمش ابراهيمه ... شايد بعضيا بشناسنش.... ابراهيم قربانی... با هم فاصله سنيمون ۱۲ روزه..من ازش بزرگترم...من ۳۰ مرداد...اون ۱۱ شهريور... از بچگی وقتی به هم ميوفتيم حسابی تخص ميشيم... با هم رانندگی ياد گيرفتيم... با هم ماشين بابا هامون میپيچونديم... حسابی شيطونی ميکرديم... مامانامون دختر عمو هستن... بخاطر همين خيلی به هم نزديک هستيم... شرايطمونم تقريبا شبيه به هم بوده هميشه... حتی دوم دبيرستانمونم دوسال با هم خونديم... متاليکارو با هم حفظ ميکرديم و ترجمه ميکرديم... يادش بخير... دوتایی از مدرسه دودر ميکرديم ميرفتيم ماشين سواری... شمال که ميرفتيم خانواده هامونو قال ميزاشتيم ميرفتيم صفا...

هيچ وقت يادم نميره...يه شب که رفته بوديم باغ اونا نصفه شب يه چراغ زنبوری برداشتيم يواشکی جوری که کسی بيدار نشه وسايل قليونم جمع کرديم رفتيم بالای تپهء باغشون تا دمه طلوع خورشيد نشستيم به حرف زدن و قليون کشيدن... خداييش اولين شبی بود که تو عمرم تا صبح بيدار ميموندم... قشنگ يادمه... سوم راهنمايی بوديم... با هم خيلی رفيقيم... ولی خب اونکه دانشگاه قبول شد رفت نوشهر...منم که رفتم سر کار...  يکم از هم فاصله گرفتيم..فقط هر چند وقت يه بار با هم تلفنی حرف ميزنيم...با اينکه خيلی به ظاهر از هم بيخبريم...ولی هر وقت که من حوصله هيچ کس حتی نزديک ترين دوستام و نداشتم ميرفتم پيشش... حتی اولين روزی که سيستم رو ماشينم بستم رفتم  اول به اون نشون دادم...

يه بار به هيچ کس نگفتم و رفتم نوشهر پيشش... انقدر قليون کشيديم دوتايی که داشتيم باد ميکرديم... اين اواخرم با اينکه خيلی بی معرفت شدم و هيچ کدوم از دوستام زياد از من خبر نداشتن باز با ابراهيم کم و بيش در ارتباط بودم...

الان ساعت سه و ربع شبه...يعنی صبح..صبح شنبه سی ام دی... تقريبا يه ساعت که از خونشون اومدم...

دلم براش تنگ شده... امتحاناش تموم شد چند روز پيش...پنجشنبه شب تو نوشهر با امير بنزی و مجيد تو ماشين بودن... جلو فرودگاه داشته ميومده يه وانت با سرعت باهاش شاخ به شاخ ميکنه... ابراهيم پشت فرمون بوده ..مجيدم جلو نشسته بوده... جفتشون ميميرن...

ابراهيم من مرد...

به همين راحتی... عين آب خوردن... هيچی از ماشينش نمونده... هيچی... يکی از همخونه ای هاش عکس گرفته از ماشينش... هيچيش نمونده... فرمون چسبيده بوده به سقف ماشين...

وقتی بابام بهم خبر داد از دم خونه پياده رفتم تا خونشون...تو راه سه دفعه بالا آوردم... خيلی حالم بده...ميخواستم زود تر برم ببينم راسته يا درونغ؟؟؟ ولی ميترسيدم که راست باشه...

وقتی رسيدم جلو خانوادش خيلی خودم کنترل کردم... حتی نزاشتم يه قطره اشکم در بياد....

من عادت دارم به رفتن... ولی نه ديگه اينجوريش... همه دوستام دارن يکی يکی ميرن... پس من کی ميرم؟؟؟؟ قاطی کردم...به خدا ظلمه...

قرار بود قبل از عاشورا با هم بريم قم... هفته پيش باهاش حرف زدم...يکشنبه با هم صحبت کرديم... ولی اون زود تر رفت... نرفت... زود تر بردنش....

هنوز باورم نميشه... فکر ميکنم هنوز نوشهره... با اينکه قبض سردخونه تو جيبمه الان... ولی باورم نميشه....

ابراهيم امشب با آمبولانس رفت قم... فردا تو بهشت معصومه خاکش ميکنن...

يعنی من فردا بايد برم تشيع جنازه ابراهيم؟؟؟؟ آخه به همين کشکی؟؟؟

دعا کنيد خدا کمک کنه... شايد به قيافم نياد الان...شايد هيچ کس نفهمه چقدر داغونم...ولی به ارواح خاک خودش کمرم شکسته... ابراهيم دادش همسن و سال من بود...

اشکم مجالم نميدن..نميتونم کيبرد و ببينم... براش فاتحه بفرستين... شب اولشه... عادت نداره به سرد خونه... کاش الان ميتونست باهاش حرف بزنم... دلم براش تنگ شده...