نویسنده :
محمد علی - ساعت ۸:۱٧ ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
آدمهای غمگینی هستند که شما همیشه از آنها خاطرات لبخند هایشان را در ذهن دارید
این آدمها وقتی نمیتوانند بخندند...
گم و گور میشوند!

نویسنده :
محمد علی - ساعت ٤:٥٢ ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

نویسنده :
محمد علی - ساعت ٧:٤٤ ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود …
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام ! …
نویسنده :
محمد علی - ساعت ۱:٥۱ ق.ظ روز سهشنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
آرزویی حرام دارم!!!
صورت به صورت برای لمس گرمی وجود تو...
عشق یا شهوت؟
چه فرقی می کند؟
گناهی بزرگ در پس افکارم می پرورانم!!!
توبه نمیکنم از چشیدن بوسه های داغ لبهای تو
نویسنده :
محمد علی - ساعت ۱:٤٤ ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
اون دو نفر با هم خیلی خوب بودن، به هم عشق میورزیدن، لحظات خوبی با هم داشتن...
با هم زیاد صحبت میکردن، تو چشمای هم زیاد نگاه میکردن...
از گفتن دوستت دارمها برای هم دریغ نمیکردن، مرتب به هم اطمینان از همیشه بودن در کنار هم میدادن...
هر بار که همدیگرو ملاقات میکردن بهترین لحظات زندگی بود براشون...
اما هربار بعد از هر ملاقات وقتی از هم خداحافظی میکردن، یکیشون موبایلشو روشن میکرد و اون یکی سیگارشو ...
نویسنده :
محمد علی - ساعت ٤:٥٠ ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
انقدر که خودمو راضی کردم تا فکرای عجیب غریب نکنم!
دیگه سکوت شده محور اصلیه روزگارم...
نویسنده :
محمد علی - ساعت ٤:٢٢ ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
مثل همیشه!
شیر نسکافه با شکر زیاد...
به تلافیه این دست، که هیچ وقت نمک نداشت!
نویسنده :
محمد علی - ساعت ۳:٠٩ ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
دود، فقط نام های مختلفی دارد
وگرنه ،سیگار من و خانه های خرمشهر
هر دو به آسمان رفتند....
نویسنده :
محمد علی - ساعت ۱:٥٢ ق.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
و دیگر جوان نمیشوم
نه به وعده ی عشق و
نه به وعده ی چشمان تو
و دیگر به شوق نمی آیم
نه در بازی باد و
نه در رقص گیسوان تو
چه نامرادی تلخی !
ودریغا !
چه تلخه تلخ فرو میریزم
با سنگینی این غربت عمیق
در سرزمین اجدادی خویش
و دریغا
چه عطشناک و پریشان
پیر میشوم
در بارش این گستره ی تشویش
در خانه ی خورشید ها و خاطره ها
دریغا ، چه بی برگ و بار لال می شوم
در دوردست آن گل ها
گمان ها
و گفتگوها
و مگر فراموش میشوند
سرانجام آن جستوجو ها
و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزو ها
و مگر فراموش میشود
آن بهاری که آمده بود
با رقص شکوفه هایش
و وعده ی همان بهار
که در کرامت ِ درختان تابستانیش
هیچ سبد و سفره ای
بی نصیب نخواهد ماند
از سرشاری میوه های مهربانیش
و دیگر جوان نمی شوم ،
نه به وعده ی این بهاری که آمده است
نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی ...

نویسنده :
محمد علی - ساعت ٩:٠۱ ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
گاهی وقتا دلم میخواد برم پیش خدا، دستمو بکشم رو شصتشو بگم نـــــــاز شصتت داداش...!
خداییش زندگیه هممون پره از اتفاقای خوب و بد، شیرین و تلخ، خنده دارو گریه دار...
هرکدوممون به اندازه خودمون تو زندگی بالا و پایین بودنو تجربه کردیم!
هرکی حداقل یه بار تو زندگیش وقتی به خدا فکر میکرده دلش لرزیده و اشکش دراومده.
حالا با همه این حرفا، همین الان پاشو وایسا خودتو از سر تا پا یه نیگا بنداز؛ ببین همین الان چقدر از خودت راضی هستی؟
چقدر از همین جایی که الان هستی خوشحالی؟ چند درصد به اونی که از خودت توقع داری رسیدی؟
ببین اتفاقای بد بیشتر تورو برده جلو یا خوب؟ ببین اصلا اتفاقای شیرین زندگیت دست خودت بوده یا تلخش؟
ببین تا حالا تو زندگیت بیشتر خندیدی یا گریه کردی؟ بقیه رو بیشتر خندوندی یا گریوندی؟
به نظرت همین الان چند هزار نفر ممکنه با نگاه کردن به خودشونو زندگیشون یاد تو بیوفتن؟ چندتاشون با یادآوری اسمتو چهرت لبخند میزنن؟ چندتاشون قاطی میکننو فحشت میدن؟
حالا! با فکرکردن به همه این حرفا، از هدایت خدا به اینجایی که الان هستی حال نمیکنی؟
من وقتی به این چیزا نیگا میکنم، یهو بی اختیار رو میکنم به خدا، میگم خداییش دمت گرم! یه جوری منو آوردی تو این نقطه از زندگیم که اصلا فکرشم نمیکردم...
...ناز شصتت داداش!