حیف انسانمو ميدانم تا هميشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٤
 

یا حق


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳
 

من و خورشید توی آخرین لحظات روز نشستیم رو به روی هم، چشم در چشم هم...

شروع کردیم به نگاه کردن، من به غروبش، اون به فروغم نگاه میکرد!
شاید آخرش من خورشید رو  میزاشتم توی سبدم و با خودم میبردمش خونه، شایدم خورشید منو توی خودش ذوب میکرد و میبرد اون دور دورا! 

نمیدونم...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
 

بعضی دستها هستند که خیلی برکت دارند...

آنقدر برکت دارند که در کارشان میمانی!

دستهایی هستند اطراف ما که هر کدام به طریقی برکتشان مارا از این رو به آن رو میکند.

این دست ها گاهی به ما پول میدهند، برایمان کتاب میخرند، به ما هدیه میدهند، بخاطر ما غذا میپزند و یا حتی به سادگی با ما دست میدهند.

بعد که از کنارشان میگذری میبینی که چقدر تفاوت دارند با خیلی از دست هایی که اطرافت همین کارها را برایت میکنند.

نگاه که میکنی میبینی چقدر تاثیر و تغییر عجیبی در زندگیت داده اند، گاهی برکت این دستها زندگی را برایت ماه ها یا حتی سالها مطلوب و قشنگ میکند. 

بی شک اینها دست خودشان نیست، یا اگر هست خیلی به دستهای خدا نزدیکست.

ای کاش من هم دستی پر از تحول برای دیگران می بودم...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
 

هنوز هم وقتی روز تولدم میشه خوشحال میشم، شاید از اون سالهایی که به تولدم نزدیک تر بودم، بیشتر خوشحالم الان!

مثل این فیلما وقتی به این بیست و نه سال گذشته ی زندگیم نگاه میکنم، تصاویر اول سیاه و سفیدن بعد یواش یواش رنگی میشن، صدای گنگ و مبهم خنده های بچگیم،  صورتی شدن بهار، دست داغ تابستون، زرد شدن برگای سبز فراغت، سفید شدنه زمین، آدم برفیای تو حیاط خونمون« همینجویری پشت سر هم میان و میرن...

خوشحالم از این که به دنیا اومدم، خوشحالم از اینکه هنوز فرق روز تولدمو با بقیه روزا میفهمم، خوشحالم هنوز اونقدرا هم پیر نشدم، خوشحالم از اینکه هنوز روزای تولدم میتونم از خوشحالی فریاد بزنمو بلند بلند بخندمو بگم امروز من دنیا رو دیدم...

خوشحالم از اینکه تا الان بیست و نه شکل مختلف از دنیا رو دیدم، و امیدوارم بتونم بیست و نه حالت دیگه هم ببینم، شایدم بیشتر!

از خیلی سال پیش تا حالا روزای تولدم از صبح تا شبش مرتب میرم جلوی آیینه و به خودم تبریک میگم، و خوشحالم که این روز از زندگیم خوشحال تر از بقیه روزا هستم...

خیلی خوشحال تر میشم وقتی روز تولدم رو بهم تبریک میگن، و برام خیلی قشنگن تبریکای متفاوت تر!

 

توی اولین ساعتای سی ام مرداد امسال، یعنی همین امروز، ایمیلم رو باز کردم، یکی از دوستای جدیدم ضمن یه ایمیل کاری، برام تبریک تولد فرستاده بود، انقدر از تبریکش خوشم اومد که دلم میخواست نصفه شبی بلند شم زنگ بزنم به هر کسی که میشه و این متن تبریکو براش بخونم!

خیلی آروم و فلسفی بعد از خوندنش خودم رو توی روز تولدم از بالا ترین مکان کهکشان راه شیری دیدم که دارم از خوشحالی بالا پایین میپرم، از اون بالا با همه ی آدما فرق داشتم، چون امروز نه تنها زمین، بلکه همه ى هستی برای من بود، همه مخلوقات خدا و همینطور خود خدا برای من جشن گرفتن و مرتب اسمم رو صدا میکنن تا همه سیارات و ساکنینشون بفهمن من به دنیا اومدم!

 

 

----------------------------------------------------------

در جهان منبسطی که ادراکش بر پایۀ نسبیت و آفریدگارش هر لحظه درکاری است ، شاهدی اکنونت را؟ که نه! چهار سال پیشت را (25 سالگیت) اکنون از پنجرۀ اُتاق شبهای بیدار باشت به نظاره نشسته، از نزدیکترین ستارۀ همسایه  که  چهار سال نوری از زمینمان دور است! چگونه ای؟ پیرتر؟ یا جوانتر؟

در فاصلۀ  29 سال نوری از این نقطه که مکان آنش میپنداری در حال تولدیو، شاهدان بیشتری زین پس در فاصله های دورتری شهادت می دهند که تو باز هم متولد شده ای!

فِرِم های زندگانی و لحظات اکنونت، تو در توی کهکشانها، دست به دست، به نما می رود. چگونه خود را مستور بدانی؟ نمایشِ تجمعِ لحظاتِ ماندنت، به گاهِ رفتنت، از میان لابلای زمان و مکان، کتمانت را بر  نمی تابد، که تو آن روز خود گواه خودی!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
 

بهادر هم رفت! 

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
 

این روزا تو یه چند ضلعی گیر کردم، نمیفهمم خودمو!
نمیدونم دلم چی میخواد، نمیدونم باید چیکار کنم؟!

نمیدونم گرسنمه؟ خوابم میاد؟ دلم تنگ شده؟ سرم درد میکنه؟ باید برم سینما؟

پرم از استیسال، لبریز شدم از هیجاناتی که برای خالی کردنشون هیچ مکانی درون خودمو جسمم پیدا نمیکنم!

شاید تنهام، اما نیستم! ممکنه باشم؟


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

آدمهای غمگینی هستند که شما همیشه از آنها خاطرات لبخند هایشان را در ذهن دارید


این آدمها وقتی نمیتوانند بخندند...

گم و گور میشوند!




 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود …

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاهِ رفته

تکیه داده ام ! …


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 

آرزویی حرام دارم!!!

صورت به صورت برای لمس گرمی وجود تو...

عشق یا شهوت؟

چه فرقی می کند؟

گناهی بزرگ در پس افکارم می پرورانم!!!

توبه نمیکنم از چشیدن بوسه های داغ لبهای تو



 
 
← صفحه بعد