حیف انسانمو میدانم تا همیشه تنهام

 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٦
 

بعضی از آدمها هستن که توی سرشون زندگی میکنن، که البته تعدادشون هم زیاد نیست!
خیلی از آدمها هم هستن که میون مردم زندگی میکنن، که خب تعدادشون به اندازهء آدمای کره زمینه!!
بیشتر آدمها با غذا زنده میمونن، اما بعضی از آدمها با تنهایی زنده میمونن!
مثلا بابابزرگ هایدی...


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۳
 

من و خورشید توی آخرین لحظات روز نشستیم رو به روی هم، چشم در چشم هم...

شروع کردیم به نگاه کردن، من به غروبش، اون به فروغم نگاه میکرد!
شاید آخرش من خورشید رو  میزاشتم توی سبدم و با خودم میبردمش خونه، شایدم خورشید منو توی خودش ذوب میکرد و میبرد اون دور دورا! 

نمیدونم...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱
 

بعضی دستها هستند که خیلی برکت دارند...

آنقدر برکت دارند که در کارشان میمانی!

دستهایی هستند اطراف ما که هر کدام به طریقی برکتشان مارا از این رو به آن رو میکند.

این دست ها گاهی به ما پول میدهند، برایمان کتاب میخرند، به ما هدیه میدهند، بخاطر ما غذا میپزند و یا حتی به سادگی با ما دست میدهند.

بعد که از کنارشان میگذری میبینی که چقدر تفاوت دارند با خیلی از دست هایی که اطرافت همین کارها را برایت میکنند.

نگاه که میکنی میبینی چقدر تاثیر و تغییر عجیبی در زندگیت داده اند، گاهی برکت این دستها زندگی را برایت ماه ها یا حتی سالها مطلوب و قشنگ میکند. 

بی شک اینها دست خودشان نیست، یا اگر هست خیلی به دستهای خدا نزدیکست.

ای کاش من هم دستی پر از تحول برای دیگران می بودم...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱
 

هنوز هم وقتی روز تولدم میشه خوشحال میشم، شاید از اون سالهایی که به تولدم نزدیک تر بودم، بیشتر خوشحالم الان!

مثل این فیلما وقتی به این بیست و نه سال گذشته ی زندگیم نگاه میکنم، تصاویر اول سیاه و سفیدن بعد یواش یواش رنگی میشن، صدای گنگ و مبهم خنده های بچگیم،  صورتی شدن بهار، دست داغ تابستون، زرد شدن برگای سبز فراغت، سفید شدنه زمین، آدم برفیای تو حیاط خونمون« همینجویری پشت سر هم میان و میرن...

خوشحالم از این که به دنیا اومدم، خوشحالم از اینکه هنوز فرق روز تولدمو با بقیه روزا میفهمم، خوشحالم هنوز اونقدرا هم پیر نشدم، خوشحالم از اینکه هنوز روزای تولدم میتونم از خوشحالی فریاد بزنمو بلند بلند بخندمو بگم امروز من دنیا رو دیدم...

خوشحالم از اینکه تا الان بیست و نه شکل مختلف از دنیا رو دیدم، و امیدوارم بتونم بیست و نه حالت دیگه هم ببینم، شایدم بیشتر!

از خیلی سال پیش تا حالا روزای تولدم از صبح تا شبش مرتب میرم جلوی آیینه و به خودم تبریک میگم، و خوشحالم که این روز از زندگیم خوشحال تر از بقیه روزا هستم...

خیلی خوشحال تر میشم وقتی روز تولدم رو بهم تبریک میگن، و برام خیلی قشنگن تبریکای متفاوت تر!

 

توی اولین ساعتای سی ام مرداد امسال، یعنی همین امروز، ایمیلم رو باز کردم، یکی از دوستای جدیدم ضمن یه ایمیل کاری، برام تبریک تولد فرستاده بود، انقدر از تبریکش خوشم اومد که دلم میخواست نصفه شبی بلند شم زنگ بزنم به هر کسی که میشه و این متن تبریکو براش بخونم!

خیلی آروم و فلسفی بعد از خوندنش خودم رو توی روز تولدم از بالا ترین مکان کهکشان راه شیری دیدم که دارم از خوشحالی بالا پایین میپرم، از اون بالا با همه ی آدما فرق داشتم، چون امروز نه تنها زمین، بلکه همه ى هستی برای من بود، همه مخلوقات خدا و همینطور خود خدا برای من جشن گرفتن و مرتب اسمم رو صدا میکنن تا همه سیارات و ساکنینشون بفهمن من به دنیا اومدم!

 

 

----------------------------------------------------------

در جهان منبسطی که ادراکش بر پایۀ نسبیت و آفریدگارش هر لحظه درکاری است ، شاهدی اکنونت را؟ که نه! چهار سال پیشت را (25 سالگیت) اکنون از پنجرۀ اُتاق شبهای بیدار باشت به نظاره نشسته، از نزدیکترین ستارۀ همسایه  که  چهار سال نوری از زمینمان دور است! چگونه ای؟ پیرتر؟ یا جوانتر؟

در فاصلۀ  29 سال نوری از این نقطه که مکان آنش میپنداری در حال تولدیو، شاهدان بیشتری زین پس در فاصله های دورتری شهادت می دهند که تو باز هم متولد شده ای!

فِرِم های زندگانی و لحظات اکنونت، تو در توی کهکشانها، دست به دست، به نما می رود. چگونه خود را مستور بدانی؟ نمایشِ تجمعِ لحظاتِ ماندنت، به گاهِ رفتنت، از میان لابلای زمان و مکان، کتمانت را بر  نمی تابد، که تو آن روز خود گواه خودی!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
 

بهادر هم رفت! 

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
 

این روزا تو یه چند ضلعی گیر کردم، نمیفهمم خودمو!
نمیدونم دلم چی میخواد، نمیدونم باید چیکار کنم؟!

نمیدونم گرسنمه؟ خوابم میاد؟ دلم تنگ شده؟ سرم درد میکنه؟ باید برم سینما؟

پرم از استیسال، لبریز شدم از هیجاناتی که برای خالی کردنشون هیچ مکانی درون خودمو جسمم پیدا نمیکنم!

شاید تنهام، اما نیستم! ممکنه باشم؟


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

آدمهای غمگینی هستند که شما همیشه از آنها خاطرات لبخند هایشان را در ذهن دارید


این آدمها وقتی نمیتوانند بخندند...

گم و گور میشوند!




 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود …

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطارِ رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاهِ رفته

تکیه داده ام ! …


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 

آرزویی حرام دارم!!!

صورت به صورت برای لمس گرمی وجود تو...

عشق یا شهوت؟

چه فرقی می کند؟

گناهی بزرگ در پس افکارم می پرورانم!!!

توبه نمیکنم از چشیدن بوسه های داغ لبهای تو



 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠
 

اون دو نفر با هم خیلی خوب بودن، به هم عشق میورزیدن، لحظات خوبی با هم داشتن...

با هم زیاد صحبت میکردن، تو چشمای هم زیاد نگاه میکردن...

از گفتن دوستت دارمها برای هم دریغ نمیکردن، مرتب به هم اطمینان از همیشه بودن در کنار هم میدادن...

هر بار که همدیگرو ملاقات میکردن بهترین لحظات زندگی بود براشون...

اما هربار بعد از هر ملاقات وقتی از هم خداحافظی میکردن، یکیشون موبایلشو روشن میکرد و اون یکی سیگارشو ...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
 

انقدر که خودمو راضی کردم تا فکرای عجیب غریب نکنم!


دیگه سکوت شده محور اصلیه روزگارم...


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ دی ۱۳٩٠
 

مثل همیشه!
شیر نسکافه با شکر زیاد...
به تلافیه این دست، که هیچ وقت نمک نداشت!


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠
 

دود، فقط نام های مختلفی دارد

وگرنه ،سیگار من و خانه های خرمشهر

هر دو به آسمان رفتند....


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
 

و دیگر جوان نمیشوم

نه به وعده ی عشق و

نه به وعده ی چشمان تو

 و دیگر به شوق نمی آیم

نه در بازی باد و

نه در رقص گیسوان تو

 

چه نامرادی تلخی !

ودریغا !

چه تلخه تلخ فرو میریزم

با سنگینی این غربت عمیق

در سرزمین اجدادی خویش

 

و دریغا

چه عطشناک و پریشان

پیر میشوم

در بارش این گستره ی تشویش

در خانه ی خورشید ها و خاطره ها

 

دریغا ، چه بی برگ و بار لال می شوم

در دوردست آن گل ها

گمان ها

 و گفتگوها

 

و مگر فراموش میشوند

سرانجام آن جستوجو ها

 و آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزو ها

 

و مگر فراموش میشود

آن بهاری که آمده بود

با رقص شکوفه هایش

و وعده ی همان بهار

که در کرامت ِ درختان تابستانیش

هیچ سبد و سفره ای

بی نصیب نخواهد ماند

از سرشاری میوه های مهربانیش

 

و دیگر جوان نمی شوم ،

نه به وعده ی این بهاری که آمده است

نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی ...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 

گاهی وقتا دلم میخواد برم پیش خدا، دستمو بکشم رو شصتشو بگم نـــــــاز شصتت داداش...!

 

خداییش  زندگیه هممون پره از اتفاقای خوب و بد، شیرین و تلخ، خنده دارو گریه دار...
هرکدوممون به اندازه خودمون تو زندگی بالا و پایین بودنو تجربه کردیم!

هرکی حداقل یه بار تو زندگیش وقتی به خدا فکر میکرده دلش لرزیده و اشکش دراومده.

حالا با همه این حرفا، همین الان پاشو وایسا خودتو از سر تا پا یه نیگا بنداز؛ ببین همین الان چقدر از خودت راضی هستی؟

چقدر از همین جایی که الان هستی خوشحالی؟ چند درصد به اونی که از خودت توقع داری رسیدی؟

ببین اتفاقای بد بیشتر تورو برده جلو یا خوب؟ ببین اصلا اتفاقای شیرین زندگیت دست خودت بوده یا تلخش؟

ببین تا حالا تو زندگیت بیشتر خندیدی یا گریه کردی؟ بقیه رو بیشتر خندوندی یا گریوندی؟

به نظرت همین الان چند هزار نفر ممکنه با نگاه کردن به خودشونو زندگیشون یاد تو بیوفتن؟ چندتاشون با یادآوری اسمتو چهرت لبخند میزنن؟ چندتاشون قاطی میکننو فحشت میدن؟

حالا! با فکرکردن به همه این حرفا، از هدایت خدا به اینجایی که الان هستی حال نمیکنی؟

من وقتی به این چیزا نیگا میکنم، یهو بی اختیار رو میکنم به خدا، میگم خداییش دمت گرم! یه جوری منو آوردی تو این نقطه از زندگیم که اصلا فکرشم نمیکردم...

 

...ناز شصتت داداش!


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
 

پاییز!

فصل زرد...

فصل تنها قدم زدن زیر بارون...

راه رفتن روی برگهای خشک....

پرسه زدن میان هوایی که نه گرم است و نه سرد...

پاییز، فصل زرد!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

تو به افتادن من در خیابان خندیدی و من همه ی حواسم به چشمان مردم شهر بود که عاشق خنده ات نشوند!

 

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
 

سی ام مرداد ماه یکهزار سیصد و شصت و دو هجری خورشیدی

.

.

.

یه پسر بچه که دورش یه حوله پیچیدن... مات و مبهوت چشماشو باز کرده و داره سیاه و سفیدیه عالمی رو میبینه که مثل صدای قوطی کنسرو تو جوب آب تو گوشش بیرینگ بیرینگ صدا میده... مادرش هنوز خوابیده و اطرافیانش هر کدوم از شادی یه کاری میکنن... یکی داره تند و تند یه آیه هایی از قرآن رو میخونه و فوت میکنه تو صورت این پسر بچه... یکی داره میخنده و  هی میگه نیگاش کنین نیگاش کنین... پدرش خیس از اشک و عرق... خوشحال و پر از هیجان... خواهرش هی میپره بالا تا قدش برسه و داداش کوچولوشو ببینه... داداششم تا میخواد ببینتش یکی بهش میگه دستمال کاغذی بیار... اون یکی بهش میگه این گلارو بزار جلو پنجره... و مادرش هنوز خوابه...!

.

.

.

.

این تاریخ مرتب و پشت سر هم بدون توقف تکرار میشه... دو سال...سه سال... چهار سال..

.

.

.

بیست و هشت سال بعد...

سی ام مردادماه یکهزار و سیصد و نود هجری خورشیدی!

یه مرده گنده که ریش و سیبیل در آورده... داره یه دنیا رو با سی و شش میلیون رنگ میبینه که صداش مثل صدای در هم آدما و ماشینای سر چهار راه  ولیعصر تو گوشش صدا میکنن... مادرش بیداره و نشسته دنیارو میبینه و تند و تند زیر لب آیه هایی از قرآن میخونه و مرتب از خدا یه چیزایی میخواد... پدرش آروم و بی صدا نشسته ودستشو میکشه روی سرشو نقشه میکشه برای آسمونو زمینه عشقش...

.

.

.

زندگی رو دوست دارم! با تمام روزهای تولدش...

.

.

.

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
 

یه روزایی تو زندگیمون هست که وقتی از خواب پا میشیم، یه چیزی مثل یه حس، مثل یه اتفاق، مثل یه فکر شروع میکنه به خوردن مغزمون!

یه چیزی مثل یه اسم رمز، مثل یه حس دلتنگی که به هیچ کس نمیشه بگی، آرزو میکنی که یه نفر بود که میشستی فقط براش حرف میزدیو گوش میکردو، تو حرف میزدیو اون بازم گوش میکرد...!

یه چیزی که میتونه تو اوج ترافیک ماه رمضون تورو بکشونه تو شلوغ ترین اتوبان تهران، تا بری تو یه کوچه ای تا بلکه چیزی ببینی که بفهمی چی بوده این داستان...

------************------

ما بدهکاریم به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند:

معذرت میخواهم، چندم مرداد است؟

و نگفتیم، چون که مرداد گور عشق گل خون رنگ دل ما بود!

 

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

ما قلبی داریم که بیرون از بدنمان میتپد به نام مادر...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠
 

می روم سراغ ِ حرفی تازه
سراغ ِ امید
سراغ ِ چه باید کردی دوباره
سراغ ِ بیچاره کتابی که زخمی است از چَنگهایمِ
می روم سراغ
...دیوان ِ حافظ
دیوان ِ حافظ
دیوانه...
حافظ...!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠
 

از کجای این داستان دستهایم خالی ماند
بغضهای نا خوانده به گلو گاهم چنگ می زند
و من؛
در معابر متروک این شهر ترانه های قدیمی را زیر لب ریز ریز دود می کنم
باور کن این یک التماس نیست
اما ،
اینجا که منم تنهایی دیوانه ات می کند

 



 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

تو یه چشم به هم زدن، پودر میشه، نیست و نابود میشه هرچی آرزو تو دستات بوده و هر چی امید تو چشمات!

گم میشه میونه گرد و غبار خاطرات یه عمر زندگیت!

صدای مبهم و گنگ گذشته هایه دور میپیچه تو چهار ستونه لرزونه مغزت...

دست و پات میلرزه و جون از بدنت میره!

تمام روزا و شبهایی که گذروندی عین یه فیلم که تندش کرده باشن با صدای جیغ از جلو چشمت میگذره!

سرگیجه و حالت تهو فقط یه حس نیست تو این لحظه، تنها دلیل وجودته!

دیگه نه گیر میدی و نه اسراری داری به رفتن!

داد میکشی، فریاد میکشی، هوار میزنی...

آهای، زندگی، من نباید بمیرم!

حاضری هرچی داری بدی ولی دوباره همه چیز آروم شه! گردو غبارا بخوابن... صداها قطع بشن!

ولی دیگه همه  عمرت تموم شده... دیگه نه روزی مونده نه  شبی!

دیگه وقت رفتنته از این دنیایی که این همه واسه خودت عزیزش کرده بودی!

کاش تو تمام روزا و شبایی که با غرور رو زمین خدا راه میرفتی، میدونستی یه روزی همچین بلایی سرت میاد و بار مرگ و میبندن رو شونه هات!

همین...!


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٠
 

زیبا!  تمام حرف دلم این است:

 

عشق میماند ولی تو نمیمانی...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
 

وقتی باران میبارد...

تنها زیر باران میروم...

و با تنهاییه خویش، این تنهاییه بزرگ را جشن میگیرم!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
 

تو که نیستی...

دو لیوان نسکافه درست میکنم...

و تا صبح با خدا حرف میزنم!

 

باید ممنونت باشم؟

 

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
 

آنقدر ها هم که میگفتند سخت نیست!

میدانم....

گاهی لازم است دور بودن، ندیدن، نخواستن.

گاهی باید آهی کشید و گفت: چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچ های غربت...

هرچه تلاش کنی برای عاشق زیستن، باز هم باید دور ماند تا حس شود هرآنچه بوده!

با این حال...

آنقدر ها هم که میگفتند سخت نیست!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 

رها!

از تو...

از روزگار...

از بیگانه ترین افکار...

 

آزاد!

بر هوا...

در درون...

با نگاه...

 

تنها!

با کوله باری از تصمیم...

با مشتی پر از همت...

آینده ای روشن...

 

میروم!

به سمتی که باد بوی خوش وصال را با خود بیاورد...

به دیاری پر از نور..

آغشته از احساس...

نگاهی پر از عشق...

 

خدا!

تمام میشوم در او...

یکرنگ میشوم با او...

سیراب میشوم از او...

.

.

.

و من میمانم و من!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

تو!

در تمام من نفوذ کرده ای!

مانند روحی که در جنینی دمیده میشود...

و من در تمامٍ تو...


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

چقدرآینه تاریک است ؟

چقدر گم شده بودم

چقدر بی حاصل

چقدر باور باران مرا نباریده است

چقدر دور شدم از اشاره خورشید

چقدر وسعت یک خانه کوچکم کرده است

من از کدام جهت رو به نیستی رفتم؟

کجا تمام شدم از عبور نیلوفر؟

کجا شکفتنِ دل آخرین نفس را زد؟

چراغ در کف من بود

چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟

چگونه هیچ نگفتم؟

چگونه تن دادم؟

چقدر شیوه خواهش مچاله ام کرده است

چقدر فاصله دارم من از شکوه درخت

و رد پای من از سمت باغ پیدا نیست

و چشم های من از اضطراب گنجشکان چقدر فاصله دارد

چقدر بیگانه است

چقدر سفره تزویر رنگ در رنگ است

چگونه دل بستم؟

چگونه هیچ نگفتم؟

چگونه پیوستم؟


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
 

تولدش بود...

برام مهم بود...

دوستش داشتم...

تا بالاخره اون روز رسید....

و من مداد تراش دوران کودکیم رو بهش هدیه دادم!


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩
 

امروز چندمین تولدمه؟؟؟

فکر کنم یه بیست و شش، هفت تایی تولد داشتم تا حالا...

امروز از صبح که بیدار شدم... احساس خوبی داشتم...

از دیروز تبریکاته پشت سرهم شروع شد.

انقدر حال کردم از این که تولدم تو تقویم دوستام یه ضربدر خورده!

فقط از دوستانی که زحمت کشیدن در پست های پیشین تبریک گفتن درخواست میشود که در همین پست دو چندان و بیش از پیش تبریکات صمیمانه خود را ابراز نمایند

با تشکر فراوان از کسانی که  در این تولد مارا یاری نمودند

و با تشکر از خانوادهء رجبی...!

 

*************

فلسفی ترین روز هر انسان شاید روزیست که خود را از هیچ میداند و مادام تغییرات و تکاملات زندگانیش جشنی بر پایهء معصومیتش بنا میکند...

 

 

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
 

تو یه زاویهء پرت از خودم... زیر سایهء تمام فکر و خیالای مهمل و قشنگ و زرق و برق دار، رو یه صندلی، گوشهء یه کافه نشسته بودم...

صداهای مبهم و درنگ درنگ آدما و لیوانا و هم زدن های قهوه و نسکافه ها... یه کارناوال راه انداخته بود رو اعصابم...

دلم گرفته بود...

دلم میخواست با یکی حرف بزنم...

دلم میخواست یکی از آدمای تو کافه کفشاش لنگه بلنگه باشه و من هی بهش بخندم تا از خنده به سرفه بیوفتم...

تو تمام تنهاییام غرق بودم...

یاده هر دوره ای که میوفتادم ....!

چند سالیه که وقتی ماه مرداد شروع میشه دلم میگیره!

داشتم به همه کسائی که تولد من یادشونه فکر میکردم... به هفت - هشت تا تولد اخیرم فکر میکردم که هر کدوم چه جوری گذشتن...

به آدمای هر سالی که گذشت...

به این که واقعا هر سالی که گذشت چند سال از خودم دور تر و دور تر شدم!

به این که هر سال چقدر ذوق و شوق دارم به این که به تولد سال بعدم برسم...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩
 

دل خودمو فقط الکی خوش کردم...

به چی؟! نمیدونم...!

شاید یه نگاه کردن کوتاه حتی واسه چند ثانیه به چشم کسی که تو پیاده رو از روبروم داره میاد...

بعضی وقتا حاصلش یه لبخنده، بعضی اوقات اونقدر عمیق که شاید تا چند روز تو ذهنم بمونه...

گاهی اوقات خوش حالم از این که تنهام... هیچ تعهدی به هیچ کس رو زمین ندارم و آزادانه میتونم پا برهنه رو آسفالتای داغ تابستون راه برم و یه کیسه پر از گیلاس بگیرم دستم و بخورم و آدما رو جوری نگاه کنم که با حرکتشون گردنم بچرخه...

 

گاهی وقتا هم دلم میخواد تنها نباشم... حداقل وقتی که میرم تو آبمیوه فروشی به جا اینکه یه لیوان آب طالبی بگیرم و بشینم رو این صندلی درازا، رو به دیوار...

دو تا بگیرم و بریم لب حوض، وسط یکی از میدونای شهر، پاچه هامون و بزنیم بالا و پاهامون آویزون کنیم تو آب و عینهو اسکلای عاشق و فارغ از دنیا میک بزنیم به آب طالبیمون و سبز کنیم هرچی خیاله خوشه و هر چی تنهاییه بی صداست...

 

دلم میخواست فقط بعضی وقتا تنها باشم... مثلا روزی دو - سه دقیقه، که حداقل تو این زمان یه مجله ای، کتابی چیزی بخونم تا بدونم باید چی بگم به طرفم وقتی آسمون برق میزنه و کبود میشه رنگ هوا...

میدونی چیه؟؟؟

وقتی از کنار مغازه ها میگذرم و یه لباسی، چیزی میبینم. قبل از اینکه به این فکر کنم که قشنگه ، دنبال یکی میگردم که تجسم کنم این لباسه بهش میاد یا نه؟!

بعضی وقتا اینقدر تو رفت و آمد روزگار گیر میکنم که اصلا یادم میره آب طالبی تو این هوا میچسبه یا آب جوش؟؟

حالا نمیدونم چرا انقدر گیر دادم به آب طالبی!

کاش این دلتنگی هایی که هر دو سه هفته یه بار میان سراغم یه فیوز داشتن... که تا میخواست فعال شه یه سیخی میخی مینداختم زیرشو از جاش درش میآوردم و مینداختمش کنار...

این خدا هم عجب چیزیه ها!

چند صد میلیون ساله که تنهاست؟

چجوری طاقت آورده؟

من جای خدا بودم تا الان بیست میلیارد بار ازدواج کرده بودم!

یعنی خدا وقتی وسط تابستون گرمش میشه و یه لیوان آب طالبی میافرینه، تنها تنها میره لب اقیانوس آرام میشینه و میخورتش؟؟؟

چی بگم والا...

 

 

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩
 

دوست دارم بنویسم...

اما نمیشه!

زبونم بند اومده

مردم از بس تخم کفتر خوردم...

لامذهب بازم نمیشه...

زبونمون قفل شده ناجور...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

هر چند وقت یکبار که حوصله مون سر میره، میشینیم و دستمون و میزاریم زیر چونمنو میگیم:

خوب، حالا چی کار کنم که دلم باز شه؟!

بعد تصمیم میگیریم که بازی کنیم... تا هم، وقت بگذره... هم، سر گرم شیم!

چشم میزاریم و خودمون و قایم میکنیم... تا چند میشماریم و به خودمون میگیم برو قایم شو دارم میام...

بعد بلند میشیم و میریم دنبال خودمون میگردیم

شاید چند روز، شاید چند ماه، شاید چند سال... و ممکنه چندین قرن طول بکشه و ما هنوز خودمون و پیدا نکرده باشیم...

و  گاهی اونقدر این گشتن طولانی میشه که به کل یادمون میره فقط یه بازی بوده!

تا این که میشه روش زندگی و هنوز توی بازی هستیم.

به هر کس میرسیم که یه نشونه ای از ما داره تو وجودش

بهش گیر میدیم و میگیم تو منی...

و بیشتر ما هنوز دنبالِ من ِ خودمون میگردیم...

****************

جا مانده است چیزی جایی که هیچ گاه دیگر هیچ چیز جایش را پر نخواهد کرد نه موهای سیاه و نه دندانهای سفید


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

و تنها چیزی که با من در بسیاری از مواقع همراه بوده، خیال آرام است.

خیال این که تو هستی.

خیال نرفتن و خیال هزاران دقایق سبز با تو...

و من تنها خیال میکنم تورا

با تمام خیالاتی که در تنهاییه من موج میزند،

تنها واقعیت روزهایه من همین تنهاییست.

یک تنهاییه خیالی...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

این چند روز انقدر اینجا بارون اومد که دیگه داشتم نگران زمین میشدم...

فکر و خیالم این بود که نکنه زمین بعد از این همه بارون سرما بخوره...

تا اینکه پریشب موقع خواب، پتوی خودم و برداشتم و انداختم روی زمین!

و الان با گذشت سه روز همچنان بارون میاد و من به خاطر سرما خوردگی سر کار نرفتم!

و من از حال زمین بی خبرم...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
 

اوضاع و احوال خوبه...

همه چیز مرتبه...

برای اولین بار تو زندگیم آدم مرتبی شدم، کاملا برنامه ریزی شده!

هر روز ساعت شش صبح بیدار میشم، میرم حمام، بعد صبحانه میخورم، مثل کلی آدم دیگه میرم سوار مترو میشم.

میون راه تو مترو با موبایلم به اینترنت وصل میشم و پیغام هامو تو فیس بوک و یاهو چک میکنم!!!!!

ساعت نه میرسم  شرکت!!!

ساعت دوازده ظهر ناهار میخورم!!!

ساعت پنج از شرکت میام بیرون و میرم خونه!

شبها هم ساعت نه یا ده میخوابم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

این روزا زندگی شبیه خط کش میمونه...

پر از اعداد و ارقام و درجه بندی های کوتاهو بلند!

و حتی فرقی هم نمیکنه که این درجات و اعداد اندازهء چیو بگیرن...

کلا اوضاع و احوال خوبه...

همه چیز مرتبه...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
 

گاهی زندگی میکنیم...

گاهی به زندگی فکر میکنیم...

گاهی اوقات به زندگی نگاه میکنیم...

و هر از گاهی به موسیقی زندگی فقط گوش میکنیم...

 

بعضی اوقات مشینیم و خیال میکنیم...

هر چند سال یک بار هم برای زندگیمون دعا میکنیم...

و سالی یک بار خوشحالیم که داریم زندگی میکنیم...

و همون سالی یکبار هم سعی میکنیم زندگی رو با شادی و طراوت، همراه با تازگی ادامه بدیم!

و لی بعد از چند وقت دوباره این جملات تو گوشمون تکرار میشه...

 

گاهی زندگی میکنیم...

گاهی به زندگی فکر میکنیم...

گاهی اوقات به زندگی نگاه میکنیم...

و هر از گاهی به موسیقی زندگی فقط گوش میکنیم...


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
 

باز هم رفتیم و رفتیم...

اما هنوز،برای هیچ وقت به آن نرسیدیم!

و حتی هنوز، نمیدانیم که آنمان چیست...

تنها، بی هیچ خواسته ای، میگردیم و میرویم!

اما هنوز،برای هیچ وقت به آن نرسیدیم!


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
 

تمام تصاویری که از یه اتفاق یادت مونده، به سرعت نور از جلو چشمت میگذره!

یه دست لای موهات میکشی و با یه نفس عمیق نگاهت سرگردون میشه بین زمین و آسمون..

نمیدونی باید کجا رو دقیقا نگاه کنی.

سعی میکنی فکرت رو متمرکز کنی روی اولین چیزی که اطرافت در حال حرکته!

مثل اینکه تورو با کش بسته باشن به جایی، دوباره تمام تصاویر  به ترتیب با سرعت نور میان جلو چشمت!

این بار دستت رو میکنی تو جیبت و یه کم قدم میزنی!

بهترین بهانه برای فرار از این حالت میتونه طرح کردنه احمقانه ترین سوال زندگیت باشه!

آقا ببخشید ساعت چنده؟ بعد همون آقاهه یه نگاه به ساعتی که به مچ دستت بستی میندازه و میگه طرفای صبحه!

سرتو میخارونی و بعد که به ساعتت نگاه میکنی میبینی ساعت چهار بعداز ظهره!

یه لبخند میزنی و یه نفس عمیق میکشی، یواش یواش میری روی صندلی بشینی تا منتظر بشی صدات کنن و بگن ماشینت آماده است!

یه نفر از جلو چشمت میگذره و دوباره پرت میشی تو دورترین لحظه های تفکرت!

بازم تصاویر به سرعت نور از جلو چشمت رد میشن...

دوست داری دونه دونه موهات و بکشی، جیغ بزنی، فرار کنی...

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
 

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ، جرینگِ زنگوله ها

دوست خوب من

وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گِل خواهد برد.

************

کسایی که تو این چند سال وبلاگه منو میخوندن، حتما یادشون هست روزهایی رو که من و مادر بزرگم با هم سپری میکردیم!

دوست داشتنی ترین عضو وجودم...

چند روزیه که این جمله مرتب تو گوشم تکرار میشه: دیگه نیست!

چند روزی تهران نبودم...

برام دعا کنید و برای مادر بزرگم طلب مغفرت!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸
 

مثل خیلی از شبای دیگه، امشب هم پای کامپیوتر تا صبح بیدار بودم.

ولی بعد از مدتها، دوباره گوشم صدای اذان و شنید!

انگار چند میلیون سال بود که نماز صبح نخونده بودم...


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

دلم یه عشق بی صدا میخواد...


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
 

حدودای ساعت یازده شب، تو یکی از کوچه هایی که ولیعصر و به جردن وصل میکنه.

یه لیوان نسکافه از همون اطراف خریده بودم،ماشین و خاموش کرده بودم و نشسته بودم توی ماشین...

تکنوازیه سه تار هم توی ضبطه ماشینم با صدای بلند داشت چهار ستونه بدنم و درو دیوارایه ماشینو میلرزوند...

کوچه هم تاریک بود...

انقدر صدای ضبط ماشین بلند بود که هیچ صدایی رو نمیشنیدم!

از انتهای کوچه یه نفر یه آکاردیون دستش بود و ساز میزد و میومد جلو، هر از گاهی میرفت زیر پنجرهء یکی از خونه ها وایمساد و یکی از توی پنجره یه کیسه فریزری که فکر کنم توش پول و میوه بود، براش مینداخت پایین!

صدای سازشو نمیشنیدم ولی مطمئن بودم که داره سلطان قلبهارو میزنه!

نزدیک تر که شد حرکاته دستش و کاملا میدیدم، با صدای سه تاری که ار بلندگوهای ماشینم بیرون میومد هماهنگ بود...

ولی هنوز صدای سازشو نمیشنیدم...

یه چراغ قرمز رویه سازش روشن بود که تو تاریکیه کوچه کاملا معلوم بود.

به چند متریه ماشینم که رسید صورتش و دیدم!

یه پسره هم سن و ساله من بود، تقریبا بیست و شش - هفت ساله، حرکاتش با صدایه سه تار مرتب هماهنگ تر میشد. نزدیک تر که شد یه مرتبه چراغ قرمزه روی سازش خاموش شد! سرجاش وایساد، یه کم با آکاردیونش ور رفت! بندشو از روی شونش درآورد.  از حرصش یه دونه محکم زد روی سازش!

حدس زدم باطریه آکاردیونش تموم شده!

از بخار دهنش فهمیدم که یه نفس عمیقی کشید، بعد منو نگاه کرد... رفت رویه پلهء  در ورودیه یکی از خونه های اونجا که روبروی ماشینم بود نشست.

پولاشو در آورد و میشمرد، هر از گاهی هم یه نیم نگاهی مینداخت توی ماشینه منو دنبال چشمای من میگشت که ببینه من دارم کجارو نگاه میکنم، وقتی چشمام و پیدا میکرد، دوباره سرشو مینداخت پایین و پولاشو میشمرد!

پولاشو گذاشت تو جیبش و سازشم یه وری انداخت رو شونشو اومد نزدیک پنجرهء ماشینم، دم پنجرهء صندلی شاگرد، دستشو آورد بالا که بزنه به شیشه...

قفل مرکزیه ماشین و زدم و درو براش باز کردم!

اومد نشست توی ماشین، صدای ضبطمو کم نکردم! فقط ماشین و روشن کردم که بخاریو روشن کنم تا یکم گرم شه...

چند بار سلام کرد، ولی جوابشو ندادم! انگشتمو آوردم به سمت دماغم که بفهمه نمیخوام حرف بزنه، بعد اشاره کردم به ضیط که یعنی دارم آهنگ و گوش میدم...

اونم ساکت نشست و با تعجب به من نگاه مبکرد و دستشو دراز کرده بود سمت دریچه های بخاریه ماشین، داشت از باد گرم بخاری،خودشو گرم میکرد.

از روی ساعت نگاه کردم! چهل و پنج دقیقه گذشته بود، یکم خودشو روی صندلیه ماشین جابه‌جا کردو سازشو گذاشت پاین صندلی جلوی پاهاش...

هنوز هیچ حرفی نمیزد...

تقریبا شده بود یک ساعت. منم داشتم مستقیم جلورو نگاه میکردم، هم فکر میکردم هم حرکاتشو زیر نظر داشتم!

بعد از چند دقیقه سرمو چرخوندم که ببینم داره کجارو نگاه میکنه که دیدم خوابش برده!

آروم راه افتادم، رفتم به سمت میدون تجریش!

هنوز خواب بود، ماشین که تویه دست اندازهای خیابون میوفتاد، هر از گاهی سرش اینور اونور میشد و همینجور که خواب بود جاش و درست میکرد!

صدای تکنوازیه سه تار همچنان تا آخر بلند بود و داشت چهار ستونه فکرمو میلرزوند!

رسیدم میدون تجریش، گوشهء میدون ماشین و نگاه داشتم، خواستم صداش کنم، ولی بیخیال شدم، گفتم شاید خودش با وایسادن ماشین بیدار شه!

از روی ساعت یه ربع گذشت تا خودش یهو بیدار شدو سروصورتش و یه تکونی داد با دستاش چشمامشو مالید و به اینور اونور نگاه کرد.

داشت فکر میکرد که من کجام، اینجا کجاست، این آقاهه کیه! که صدای ضبط و کم کردم و گفتم رسیدیم، نمیخوای بری؟

یهو خودش و جمع و جور کرد و گفت چقدر میشه؟!

تو چشماش نکاه کردمو گفتم خداحافظ، بعد یه چشمک زدم و گفتم خوش گذشت!

یهو یه لبخندی زد، همینجور که داشت سازشو از جلوی پاهاش برمیداشت و در ماشین و باز میکرد که پیاده شه، معلوم بود که تو دلش داشت میگفت این دیگه چه جور دیوونه ایه!

از ماشین پیاده شد و گفت بازم میای اینطرفا؟

گفتم اگه اومدم میبینمت!

خداحافظی کردم و گاز دادم و اومدم به سمت خونه، صدای سه تار هنوز بلند بود. هنوز نسکافه ام تموم نشده بود، لیوان نسکافه تویه دستم بود! رسیدم جلوی در خونه؛ آخرین قلوپه نسکافه ام و خوردم و رفتم توی پارکینگ!

همینجور که داشتم از ماشین پیاده میشدم فکر میکردم، به این که چه مکالمهء قشنگی داشتم امشب.

خیلی ساده، خیلی عجیب، مثله دیوونه ها!

 


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
 

هفت روز قبل از تولدمون گمش میکنیم...

میگردیم و میگردیم...

هفت روز بعد از مرگمون پیداش میکنیم!

و چند میلیون سال، مرتب این داستان تکرار میشه...


 
 
 
نویسنده : محمد علی - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
 

از من پرسید عاشق شدی تاحالا؟

گفتم همین الانم که جلو روت وایسادم عاشقم!

پرسید عاشقه کی؟!

گفتم عاشق یه زن!

پرسید یه زن؟! یعنی چی؟!

گفتم یه زن که شوهر داره، بچه داره!

با ناراحتی پرسید نمیشه که آخه؟!

گفتم، چرا که نمیشه؟! خوبم میشه، خیلی هم عشقمون عمیقه، هیچ وقتم از عشقش فارق نمیشم...  همیشه هم اندازهء جونمون همدیگرو دوست داریم!

دوباره پرسید اون کیه؟!

گفتم مادرمه!


 
 
← صفحه بعد